داشت از اون بالا به همه نگاه می کرد
دکتر ، پرستار ، همه و همه داشتن برای برگشتش سعی می کردن
دکتر می گفت اگه تا فردا بهوش نیاد
دیگه . . .
ولی اون داشت از اون بالا بدون هیچ دلهری فقط نگاه می کرد
بیچاره دوستاش
مخصوصا یکیوشون که مثل خواهر بود براش
شاید اگه دلیلی برای برگشت داشت فقط اونا بودن
. . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
وقتی بهوش اومد دیگه اون آدم سابق نبود
تصمیم گرفت حالا که یه زندگی دوبار رو بدست آورده ازش به درستی استفاده کنه
دیگه قدر لحظه های زندگی رو می دونست
فهمیده بود که مردن چقدر راحته
موقعی سراغت میاد که اصلا منتظرش نیستی
گفت ایندفه قدمامو محکمتر بر میدارم