تبليغاتX
خداحافظ تاریکی
سه شنبه یازدهم مهر 1385

سلام نمیدونم چی باید بنویسم خیلی شوکه شدم، من ملینا هستم از دوستای دانشگاهی دخترتاریکی(*)، دیشب خواهرش باهام تماس گرفت، گفت: دیروز صبح * داشته از خونه میرفت دانشگاه که تو راه یه دفعه گی حالش بد میشه و وبا یک ماشین تصادف میکنه.

اصلا دیشب نیمدونم چطور لباس پوشیدم رفتم بیمارستان،ازدلشوره داشتم میمردم زنگ زدم یه آژانس گفت تا 30دقیقه دیگه ماشین نداریم. گفتم بی خیال از خونه زدم بیرون ساعت 10ونیم شب. دربه در دنبال تاکسی بلاخره یکی واستاد و من سوار شدم.

دم دربیمارستان که پیاده شدم دیدم داداش * سرش رو گذاشته رو دیوار داره گریه می کنه، واااای اون لحظه هزار بار مردم و زنده شدم، گفتم کجاس... کدوم بخشه...؟

داشت گریه می کرد، گفت: طبقه دوم انتهای راهرو بخش مراقبت های ویژه (CCU)، سریع دویدم برم داخل بیمارستان که یه هو نگهبان جلوم رو گرفت، گفت:کجا با کی کار دارین؟ گفتم:خانم *.... تو سی سی یو بستری شده... گفت: شما؟ گفتم دوستشم...گفت: نمیشه برین ملاقات سی سی یو فقط 2تا 3بعدظهر... به سلامت..

دست و پام شل شد، از پله ها اومدم پایین رو کردم به داداش * گفتم حالش چطوره؟ گفت: بد... خیلی بد... سرش آسیب دیده و یه تیکه از جمجمه اش شکسته...معلوم نسیت تا کی زنده باشه....

اینارو که داشتم میشنیدم اشک تو چشمام حلقه بست.... یاد خاطرات پاییز سال پیش افتادم... اول مهر... چقدر روز اول سر کلاس خندیدم از دست *... تا اومد از رو صندلی بلند بشه مانتوش گیر کرد به لبه میز... جر جر شد......

همین جور تا خونه یاد خاطرات سال پیش بودم..... چه خاطره هایی....

حالا فردا قراره برم ملاقاتش.... اما اصلا دل و دماغ ندارم... نمیخوام تو این وضعیت ببینمش.....

ببخشین اگه ناراحتتون کردم.... * دوست شمام هست... حتما دعاش می کنین...اگه دوباره سرپا بشه یعنی خدا یه زندگی جدید بهش داده.. براش دعا کنین.... ممنون و خداحافظ

+ Posted By Darkness