
من بازم ملینام .
یه خبر خوب دارم براتون دختر تاریکی حالش خوب شده . امروز مرخص شد از بیمارستان .![]()
خدا رو شکر حالش خوبه خیلی خوب . فقط کمی فراموشی داره .
البته دکتر گفت ماله بیهوشیه و خوب میشه . ازتون میخوام بازم براش دعا کنین ![]()
میدونم دعاهای شما برش گردونده . پس تنهاش نذارین .
الان آروم خوابیده هر وقت دیدم بهتره میگم بنویسه براتون .
پس بازم براش دعا کنین و تنهاش نذارین .
فعلا خداحافظ
دیشب اتفاق افتاد
داشتم با دوست دختر تاریکی (مدیا) دیگه از این به بعد نمیگیم دختر تاریکی اسمش مدیاست
گفت دکترا قطع امید کردن گفتن اگه تا فردا بهوش نیاد دیگه بهوش نمیاد
که یهو گفت تلفن داره زنگ میزنه صبر کن جواب بدم بعد مثل دیونه ها نمیدونست داره چیکار میکنه
فقط گفت زنگ زدن از بیمارستان گفتن که بهوش اومده
راستش هنوز موقع رفتنش نبود اون هنوز خیلی جا واسه زندگی کردن داره
تازه عاشق شده و باید عاشقی کنه هنوز موقع رفتنش نبود
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
تولدي ديگر
راستی یادم رفت من مصطفی هستم شایدم نیستم خودمم نمیدونم![]()
سلام نمیدونم چی باید بنویسم خیلی شوکه شدم، من ملینا هستم از دوستای دانشگاهی دخترتاریکی(*)، دیشب خواهرش باهام تماس گرفت، گفت: دیروز صبح * داشته از خونه میرفت دانشگاه که تو راه یه دفعه گی حالش بد میشه و وبا یک ماشین تصادف میکنه.
اصلا دیشب نیمدونم چطور لباس پوشیدم رفتم بیمارستان،ازدلشوره داشتم میمردم زنگ زدم یه آژانس گفت تا 30دقیقه دیگه ماشین نداریم. گفتم بی خیال از خونه زدم بیرون ساعت 10ونیم شب. دربه در دنبال تاکسی بلاخره یکی واستاد و من سوار شدم.
دم دربیمارستان که پیاده شدم دیدم داداش * سرش رو گذاشته رو دیوار داره گریه می کنه، واااای اون لحظه هزار بار مردم و زنده شدم، گفتم کجاس... کدوم بخشه...؟
داشت گریه می کرد، گفت: طبقه دوم انتهای راهرو بخش مراقبت های ویژه (CCU)، سریع دویدم برم داخل بیمارستان که یه هو نگهبان جلوم رو گرفت، گفت:کجا با کی کار دارین؟ گفتم:خانم *.... تو سی سی یو بستری شده... گفت: شما؟ گفتم دوستشم...گفت: نمیشه برین ملاقات سی سی یو فقط 2تا 3بعدظهر... به سلامت..
دست و پام شل شد، از پله ها اومدم پایین رو کردم به داداش * گفتم حالش چطوره؟ گفت: بد... خیلی بد... سرش آسیب دیده و یه تیکه از جمجمه اش شکسته...معلوم نسیت تا کی زنده باشه....
اینارو که داشتم میشنیدم اشک تو چشمام حلقه بست.... یاد خاطرات پاییز سال پیش افتادم... اول مهر... چقدر روز اول سر کلاس خندیدم از دست *... تا اومد از رو صندلی بلند بشه مانتوش گیر کرد به لبه میز... جر جر شد......
همین جور تا خونه یاد خاطرات سال پیش بودم..... چه خاطره هایی....
حالا فردا قراره برم ملاقاتش.... اما اصلا دل و دماغ ندارم... نمیخوام تو این وضعیت ببینمش.....
ببخشین اگه ناراحتتون کردم.... * دوست شمام هست... حتما دعاش می کنین...اگه دوباره سرپا بشه یعنی خدا یه زندگی جدید بهش داده.. براش دعا کنین.... ممنون و خداحافظ