تبليغاتX
خداحافظ تاریکی
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385
سلام

نمیدونم چرا و چی میخوام بگم و بنویسم .

برا خودم سخته نوشتن این حرفا اما چیزایی هست که باید بگم . میدونم کار سختیه اما فک میکنم بتونم انجامش بدم یه روزی یکی می گفت که تو آدم کارای سختی . آره حالام میخوام ببینم هستم یا نه . دارم بزرگ میشم و اما متاسفانه این بزرگ شدن من همیشه همراه با مشکلات و سختیها بوده حالام دارم با یکی دیگه از این سختی ها کنار میام .

یه روزی حالم خیلی بد بود خیلی خیلی بد . یه دوستی بهم گفت بیام اینجا و بنویسم آخه من حرفام رو هیچوقت نمیگفتم . و این داشت داغونم میکرد . ازم خواست بیام اینجا و حرفام رو با شماها بزنم با کسایی که به هر حال غریبن . آره خیلی بهم کمک شد . کلی دوست خوب پیدا کردم . کلی چیز یاد گرفتم کلی آروم شدم .

از اون به بعد همیشه میومدم و حرفام رو اینجا میزدم . همیشه وقتی پر پر بودم میومدم و مینوشتم هرچند چرت بودن حرفام و هیچی نداشتن اما خودمو خالی و آروم میکرن .

شما همه دوستای خوبی بودین کلی کمکم کردین که حالم خوب شه کلی چیزا یادم دادین یادتونه چه مشکلاتی رو با هم حل کردیم ؟؟ چه قدر از هم دلخور شدیم و سعی کردیم از دل هم درباریم ؟ از تک تکتون کلی خاطره دارم .

آره یاد اون روزا بخیر خوبه که آدم گاهی یاد قبل بیوفته یاد خیلی چیزا .

خوب حالا من بنا به دلایلی میخوام دیگه خدافظی کنم با این دنیا مجازی . شاید چیزی که میخواستم رو اینجا پیدا نکردم یا ... به هر حال با اینکه برام خیلی سخته اما این آخرین پستیه که مینویسم .

دیگه خیلی کم آن میشم دیگم اینجا نمیام اما دیلیتش هم نمیکنم گاهی میام و میخونم حرفاتونو و یاد خیلی چیزا میوفتم گفتم که یادآوری خیلی خوبه .

نمیدونم شاید برا کسی مهم نباشه این رفتن من شاید خیلیها از شرم خلاص شن اما من دلم برا همتون تنگ میشه . برا تک تکتون . دوستتون دارم و همتون رو به درخشندگی ستاره ها به گرمی خورشید و به آرامش ماه میسپارم .

 

+ Posted By Darkness
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385
سلام

چند وقت بود که نیومده بودم یه کم درگیر بودم و خسته .

نمیدونم چرا .

هفته پیشم مهمون داشتیم . کلی سرمون شلوغ بود .

یه دختر همسن های خودم اومده بود که صرع داشت وای نمیدونین چه قدر وحشتناک بود اومده بود تهران که بره دکتر .

من تا حالا کسی رو ندیده بودم که اینجوری باشه و حالش بد بشه .

یه شب نشسته بودیم فیلم میدیدیم یه دفعه من دیدم حالش بد شد شانس آوردم مامانش اینا بودن وگرنه من نمیدونستم باید چه کار کنم . خیلی ترسیده بودم . از اون روز تا ۳شنبه که بودن پیشمون یعنی دیروز من میترسیدم که حالش بد شه .

نمیدونم خدا چرا اینکارا رو میکنه . دلم گرفت به حالش خیلی سوخت .

یه خونواده که دختر بزرگشون مریض میشه مامانه و بابا به خاطر اون مریض شدند . نمیدونم چی بگم .

راستی دیروز آخرین روزی بود که تو دانشگام کلاس داشتم . یهنی آخرین روز بعد ۲ سال و نیم .

آخرین کلاس دوره کاردانی . یه حس عجیب داشتم . یعنی من دیگه دانشجو اون دانشگاه نیستم فقط میرم برا تحویل پروژم . نمیدونم خوشحالم یا نناراحت . دیروز حس میکردم دلم برا دانشگاه بچه ها استادام تنگ میشه . برا شیطنتهام برا اذیت کردن بچه ها و استادا ...

برا حیاط کوچیک و دانشگاه کوچیکمون . برا کلاسای گرمش برا سایتی که همه کامپیوتراش مشکل داشت . برا بچه هایی که اذیت می کردن . برا استادا . برا همه چیز.

دیروز یکی از استادام رو دیدم که ۴ ترم پیش باهاش کلاس داشتم . تا من دید گفت امروز روز آخریه که اینجا کلاس داری . الان چه حسی داری برام عجیب بود بعد ۴ ترم با این همه دانشجو اینقدر راحت منو یادشه چون از ان روز که کلاسم باهاش تموم شد دیگه ندیده بودمش . گفتم منو یادتونه گفت تو اینقد شیطونی و استادا و شاگردا رو اذیت میکنی که همیشه اسمت تو دفتر اساتید هست چه جوری می شه یادم بره . آخه اون ترم خیلی اذیتش کرده بودم . ۳ هفته هر روز یا تو دانشگاه رفتم سر وقتش یا بهش تلفن کردم تا جزوه دوران دانشجویی خودشو ازش گرفتم .

وای که چه روزایی بود حالا تموم شدن .

باید بشینم و باز بخونم برا این کنکور لعنتی . همین استاده که کلی دیروز بهم سفارش کرده و قول گرفته که خوب درس بخونم . همینطور ۲ -۳ تا از استادای دیگم که دیدنم و گفتن .

آخی که چه روزایی بود . هنوز هیچی نشده اشکم داره در میاد . فعلا که تا ۱۵ آبان باید برم برا تحویل پروژه پس فعلا اشکامو نگه میدارم . استاده میگفت چرا ناراحتی ؟ گفتم آخه نمیدونم من که برم کی شماها رو اذیت میکنه برا این ناراحتم اما تا ۱۵ آبان هی میام سر کلاساتون و اذیتتون میکنم .

یکی از استادام میگفت آخی تو بری کی برامون نسکافه میاره سر کلاس ؟ ( آخه من همیشه تو کیفم از این نسکافه کوچیکا دارم زمستونا .این استادمم خیلی دوس داشت منم برا پاچه خواری شاید همیشه برا اونم درست میکردم و کار نداشتم که توی یه کلاسیه و داره درس میده میرفتم از آبدار خونه بشقاب و قاشق و لیوان می گرفت براش میریختم و یه شکلات نستله یا کیندر هم میزاشتم کنارش و در میزدم و میرفتم سر کلاس و بهش میدادم . وای که چه قدر حال میداد .)

آخي ياده همش بخير .

راستي گيتارمم دارم خوب خوب تمرين ميكنم تو اين هفته روزي ۳ ساعت رو عالي تمرين كردم .

حسابي ميتونم محكم ساز بزنم كه صداش در بياد .

 

+ Posted By Darkness
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
سلام

من اومدم تا بگم زندم هنوز .

+ Posted By Darkness
دوشنبه ششم شهریور 1385
سلام شرمنده که این مدت نیومدم .

امروز صبحم کلی نوشته بودم که آپ کنم که برق رفت .

خوب فک کنم باید یه سفرنامه بنویسم .

ما ۳شنبه ساعت ۲:۴۵ دقیقه با طیاره به سمت شیراز حرکت کردیم با یک هواپیما فوکر که نه گرم بود نه کوچیک . اصلا هم نمیخواست ما رو ۲-۳ بار پرت کنه پایین .

خلاصه ما وارد شیراز شدیم .

که تمام روز ۳شنبه ما با دیدن مهمونایی که به دیدنمون میومدن پر شد . بماند که چقدر ظرف شستیم و جمع و جور کردیم تا ساعت ۴ صبح .

بعد از اون هم که مثل جنازه من افتادم و تا ۷ خوابیدم چون بیشتر نمیشد .

بعدش خونه یکی دو تا از فامیلا رفتیم و عصرش من با دوستام رفتیم بیرون .

اول به خدمت حافظ رسیدیم . و متاسفانه چون من از خونه اون یکی عموم اومده بودم دیوانم رو نبرده بودم . دوستامم به هوای اینکه من بردم نیاورده بودن .

منم به عادتی که دارم که هر دفعه میرم آرامگاه حافظ یه دیوان میخرم و دیوان قبلیمو میدم به یکی از دوستام رفتم یکی بخرم . اما از شانس من دیوان کوچیک نداشت . ما هم راه افتادیم دور تا دور آرامگاه تا یکی پیدا کنیم که زیر یکی از درختان پیرمرد عاشق پیشه ای دیدم . دیوانش رو ازش قرض کردم و اومدم فال گرفتم اول برا خودم بعدم برا دوستانی که گفته بودن .

اینم فالها بیت اولش رو مینویسم بقیشو برین بخونین .

فال خودم :

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

 

فال بابا فرسان :

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

محتسب داند که من این کارها کمتر کنم

 

فال داداش مصطفی :

روزگاری شد که دز میخانه خدمت میکنم

در لباس فقر کار اهل دولت میکنم

 

فال داداش صادق :

چو گل هردم به بویت جامه در تن

کنم چاک از گریبان تا به دامن

فال برا آرشیو :

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع

شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع

 

یه فال مخصوصم برا استاد گرفتم :

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم

یعنی غلام شاهم و سوگند می خورم

 

و یه چیز جالب که فالی که برای نینیم گرفتم دقیقا همون فال خودم بود که :

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

خلاصه ما بعد از فال گرفتن رفتیم قهوه خونه و پکی به قلیون زدیم و ۲ لیوانی عرق بیدمشک نوشیدیم جاتون خالی خیلی حال داد .

بعدشم رفتیم باغ ارم تا باز در جلوی سرو راست قامت سر خم کنیم .

۵شنبه رفتیم نارنجستون قوام و من باز از عطر بهار نارنج مست شدم .

بعدشم رفتیم ارگ کریمخان و پشت زندان بستنی خوردیم . بستنی و فالوده پشت زندان وایییی عالیه واقعا .

۵شنبه عصر با یکی از دوستام رفتم تا خرید کنم و سوغاتی بگیرم برا خواهر زاده هام . داداشم و نامزدش . دوست مامانم(به سفارش مامانم) و از همه مهمتر نینیم .

رفتیم پاساژ ستاره جای باحالی بود .

اول رفتم بعد از به هم ریختن ۳ مغازه برا نینیم یه دست بند چرمی خوشگل خریدم . خوب نینیم بود دیگه باید یه چیز تک گیر میاوردمم .

بعدش رفتیم و برا نامزد داداشم دیدم یه فرشته کوچولو تو ویترینه که نازه به مغازه داره گفتم بیار گفت همین یکی هست اگه میخوای بیارم منم گفتم میخوام . اون بنده خدا هم بعد از ۳ بار که سرش خورد زیر ویترین و اینور اونور آوردش . تا رفت جعبش رو بیاره دیدم که زیرش لک داره هرچی گفت پاک میشه گفتم نمیخوام . کلی حرصش گرفته بود . اما ازش یه فرشته دیگه خریدم . 

دیدم مجسمه هاش قشنگه یه مجسمه برا نینیم خریدم و یه چیز برا دوست مامانم .

بعدش اومدم برا خواهر زاده هام اسباب بازی خریدم که دیدم کارتای نازی داره یه کارتم برا نینیم خریدم .

و یه جعبه هم برا داداشم . دیدم خاتماش نازه یه خاتمم برا نینیم خریدم .

دوستم میگفت تو هرجا میری یه چیز برا نینیت میخری.

بعد از اونم دوستم گفت اینجا بالاش شهر بازی داره پایه ای بریم بویینگ سوار شیم گفتم آره .

رفتیم و سوار شدیم ما دوتا بودیم ۳ تا دختر دیگم بودن با ۵ تا پسر من دیدم این حوصلم رو سر میبره گفتم همتون پایه هستین جیغ بزنیم ؟ گفتن آره اما ما نمیدونستیم که وقتی بیرون میایم کلی آدم اون بیرون جمع شدن تا ببینن ما چرا جیغ زدیم .

بعدش دیدم دیر شده آخه من شب باید میرفتم خونه عمم . و ساعت ۷ بود . اما من برا نینیم بازم چیز میخواستم .

رفتم بعد از دیدن همه مغازه ها که تی شرت دارن و بهم ریختن همه تی شرتا یه تی شرت ناز پیدا کردم براش .

بعدم یه پلاک تیتانیوم  دیدم که اول اسم نینیم روش بود خریدم و بعدش دوستم به زور انداختم بیرون که دیگه چیزی برا نینیم نخرم .

اومدم خونه عمم البته ساعت ۱۰ رسیدم .

و شب هم پسر عموم احظارم کرد و تا ساعت ۳ صبح داشتم کامپیوتر درست میکردم . خلاصه تینجوری بود سفر ما .

جمعه هم با طیاره خوب کشورمون مثلا ایر باس اومدیم که به جای ۱:۴۵ - ۲:۴۵ پرواز کرد و ۱ ساعت هم توی طیاره زندانی بودیم .

شنبه صبحم برامون مهمون اومده و هنوز هستن .

تینم از سفرنامه من .

+ Posted By Darkness