تبليغاتX
خداحافظ تاریکی
دوشنبه سی ام مرداد 1385
سلام

چه خبرا ؟؟؟؟؟؟ چه کارا میکنین ؟

من فردا دارم میرم شیراز. آخ جونمی جون .

دلم لک زده برا شیراز و آب و هواش :

نازم هوای فارس را که از اعتدال آن

بادام بن شکوفه مه بهمن آورد .

دلم لک زده برا شیراز و وضع بی مثالش :

خوشا شیراز و وضع بی مثالش

خداوندا نگه دار از زوالش .

آخ جون میرم عموهامو میبینم و کلی دیگه از فامیلا رو با حاله منی که اصلا با این دیدنا حال نمی کنم نمیدونم چرا دلم براشون تنگ شده و دوس دارم برم و ببینمشون .

آره مهمونیای شیراز که به خاطر رفتن ما را میوفته . وای چه حالی میده . وقتی که برای مهمونای ۲ ساعت ۹۰ تا استکان بشوری ببین دیگه تا آخر شب چقدر باید استکان بشوری .

وای بازم حاظیه . بازم بستنی پشت زندان کریمحان . بازم غذای صوفی . بازم كافي شاپ ها و فست فوودهاي بلوار چمران .

بازم فال گرفتن توي حافظيه و خريدن يه ديوان حافظ ديگه و بخشيدن ديوان قبلي به يك دوست ديگر (آخه من عادت دارم هرباز ميرم حافظيه از اونجا يه ديوان ميخرم و وقتي ميام تهران حافظ قبليم رو به يكي از دوستام كه ميخواسته كادو ميدم )

راستي تا فردا صبح هر كي كه ميخواست از تو آرامگاه حافظ براش فال بگيرم به نظر بنويسه و بگه حتما براش ميگيرم .

آخي باز رفتن به تخت جمشيد و ديدن شكوه ايران و باز حيرت از شكوه و قدرت و ابهت ايران . باز پرسيدن اين سوال كه ما كي بوديم و ...

و اين بازي تكراري كه كشف كنين چيزهايي كه كم شده از اين قصر پرشكوه و حسرت خوردن .

ديدن پاسارگاد و سر خم كردن جلوي كوروش كبير .

ديدن چادرهاي جشن هاي دوهزار و پانصد ساله و ياد آوري ابهت ايران و ...

بازم ديدن سروناز باغ ارم و در جلو آن سر خم كردن .

باز ديدن باغ دلگشا و بازم مست شدن از بوي بهار نارنجهاي نارنجستون قوام .

 

+ Posted By Darkness
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385
سلام

یعنی اینقدر از من بدت میاد و خسته شدی ؟؟؟

حتی نمیخوای یه آف کوچیک برام بذاری ؟؟؟

باشه اصلا هرچی تو بگی .

قبول . نه سوال و جواب نه هیچ چیز دیگه .

باشه اصلا من دیگه هیچی نمیگم اما حداقل برام یه آف کوچیک یه نظر کوچیک بذار اگه بازم میای اینجا و میری آروم و بی صدا .

من دیگه هیچی نمیگم در این مورد تا هروقت که بگی اما جون من اگه برات هنوز حتی قد یه ارزن ارزش داره یه خبری از خودت بده .

باشه استاد فک کنم از من متنفر شدی . آره ؟؟؟ نمیدونم چه کار کردم یا به چه جرمی باهام اینطور رفتار میکنی .

اما اشکال نداره . دله شکستمم مهم نیست لابد خوب می شه بدها  یا گیرم شکسته بمونه مگه فرقی هم میکنه دیگه ؟؟

باشه هر چی تو بگی قبوله . اخما بیا و بگو چیزی آخه.

بگو تا بدونم باید چه کار کنم . به خدا دیگه گیج شدم .

فک نمیکردم اینقد بد باشم که یه روز حتی نخوای به آف هام جواب بدی .

یعنی واقعا اینقد بد و کوچیک شدم ؟؟؟؟

یعنی این قدر ازم بدت میاد ؟؟؟؟؟

جون من جون من که دیگه فک کنم مهم نیست جون هرکی که دوسش داری و برات مهمه یه بارم شده بیا و حرف بزن . به خدا نگرانتم .

+ Posted By Darkness
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
سلام

چی بهت بگم ؟؟ دلم خیلی داغونه . از صبح قلبم گرفته .

من چه کار باید کنم ؟ نه ناامید نیستم من تا آخرش هستم همه جوره . هر کاری کنی هر چه بیشتر دلمو بشکونی با انرژی بیشتری میام .

آره من کاری که گفتم رو انجام میدم . پس نا امید نمیشم .

آره اولش فک کردم کم آوردم اما نه نیاوردم و نمیارمم این تازه اوله راهه . من باید تا آخرش بیام .

چیه ؟ فک کردی با چند کلمه حرفی که نوشتی منو نا امید کردی ؟ نه باید بگم این شاگردت قوی تر از این حرفاس . می دونم اینم یکی از همون امتحانات بود میخوای ببینی چقدر جا می زنم اما نه من جا نمی زنم .

اینو بهت قول میدم . من که گفتم تا آخرش هستم همه جوره .

می بینیم کی آخرش کم میاره من یا تو .

آره من یه کاری می کنم همون استاد خودم برگرده حالا تو هرچی دلت می خواد بگو .  آره چون میدونم که تویی که داری این حرفا رو میزنی استاد واقعی من نیستی .

استاد من خیلی قوی تر و بهتر از این حرفاس . نمیذاره چیزی اذیتش کنه . با مشکلات کنار میاد آره اونم مشکلات زیادی داشته و یه کم خسته شده اما من نمیذارم که تو مسخره و بد جاشو بگیری . من استاد خودمو پیدا میکنم . اینو به تو و همه قول میدم . مگه استاد من منو پیدا نکرد ؟ این من واقعی رو ؟؟؟؟؟؟؟پس منم اونو پیدا میکنم و با کمک اون  تو رو از بین میبریم که اومدی و جای استاد منو گرفتی .

آره من مطمئنم که استاد واقعیم رو پیدا میکنم .

استاد میخوای چه کار کنی ؟

نه من برنمیگردم به تاریکی وقتی استاد خوبی مثل تو داشتم بر نمی گردم می دونم که همه حرفات راست بوده آره چون اون استاد واقعی اون چیزا رو به من یاد داده نه تو تنبل و ...

 من هنوزم دستاتو توی دستام حس می کنم باور کن . من دارم می بینمشون . میدونم که گرفتیشون . آره منم ولش نمی کنم . تا آخر باهاتم .

ما با هم موفق می شیم . من اینو قول میدم .

 

+ Posted By Darkness
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
آره اینه جوابت ؟؟؟

یعنی هیچه که هیچی ؟؟ چیه نکنه فک میکنی اینقدر کوچیکم و بی عرضه که نمیتونم کمکت کنم آره ؟؟؟ آره خوب حقم داری من کوچیکم چون هیچ وقت یه شاگرد به پای استادش نمی رسه .

اما می تونم کمکت کنم .

بدجوری بهم ضد حال زدی . از تو یکی انتظار نداشتم . من تو این مدت کلی سختی کشیدم کلی اذیت شدم به خاطر تو که خوب شم تا تو شاد شی . آره بهتره بدونی تنها دلیل در آومدن من از تاریمی این بود که میخواستم تو رو شاد کنم وگرتنه با نور و ای چیزا کاری نداشتم و ندارم .

همه بهم ضدحال زدن بهم پشت کردن باشه تو هم یکی عین اونا . اما اگه دیدی یه روز منم برگشتم به همون تاریکی بدون مسببش کی بوده . برا چی بمونم توی نور ؟؟؟

وقتی کسی کخه منو از تاریکی در آورد خودش توی تاریکی هست و نمی خواد بیاد بیرون من چرا بیام بیرون ؟ حتما روشنی وجود نداشته دیگه . حتما اون استاد به شاگردش دروغ گفته .

ببخشید اگه غلط تایپی زیاد دارم اما دیگه چشام نمی بینه یعنی از پشت یه آبشار دارم دکمخه ها رو میبینم اکگه اشتباهه ببخش .

آره این راه تو هست پس چرا تو نذاشتی من به راه خودم ادامه بدم ؟؟؟ اونم راه من بود دیگه .

آره تو بلدی چه جوری به راهت ادامه بدی بلدی چه جوری توی این کثافتی که هست غرق شی . خیلی بهتر از من اینو بلدی میدونم .

آره میخوای خودتو نابود کنی . اما من نمیذارم . حالا ببین  هرطور شده پیدات میکنم .

قبول که من لیاقت کمک کردن به تو رو ندارم اما میتونستی بذاری این بچه دلش خوش باشه که داره یه کاری می کنه ککه از زیر دینت بیاد بیرون اما اینم نذاشتی .

هیچ وقت فک نمیکردم که یه استاد شاگردشو تنها بذاره . اصلا به درک استاد و شاگردی هیچ وقت فک نمی کردم یه دوست دوستشو تنها بذاره . یعنی حرمت دوستی اینقدر شکسته؟؟؟؟؟

باشه برو . خدا به همرات اما هیج وقت فک نمیکردم اینجوری بری بدون خدافظی اونم تویی که به من یه بار خرده گرفتی برا این کارم .

اما من بازم هستم ولتم نمی کنم . اگرم ولت کردم ....

اما اینو یادت باشه :

اه چند وقت دیگه چیزی شنیدی از کسی بدون مسببش کی و چی بوده .

 

+ Posted By Darkness
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385
سلام

کجایی پس ؟؟؟؟

مگه قرار نبود برام گزارش بدی ؟؟ یادت رفته ؟ ۲شنبه و ۴شنبه ها ؟؟؟

تو حتی همین روز اول رو یادت رفت ؟؟؟

باشه اما بدون بدجوری دلمو شکوندی . فک کنم برات مهم باشه .

آخه چی شده ؟ یعنی حتی حوصله یه آف کوچیکم نداشتی ؟

باشه اشکالی نداره . من کم نمیارم . تا آخرش گفتم باهاتم این که هنوز اولشه . حتی اگه لازم باشه خودمو قوی میکنم که اصلا کم نیارم میدونم که نمیارم .

آره همه جوره هستم اگه حتی اینقدر محلم ندی ؟ اینقدر میام تو مسنجر برات آف میذارم اینقدر اینجا برات مینویسم حتی شده التماست میکنم که جواب بدی . کاری میکنم که سنگم کم بیاره دیگه چه برسه به تو که مهربونی .

چی شده استاد ؟ آره هنوز استاد صدات میکنم چون باور دارم بزرگی و عزیز .

دلمو شکوندی اما مهم نیست . یه استادی داشتم که تا یه مثبت ازش میگرفتی یه سوالی میپرسید یا یه کاری میکرد بلافاصله که یه منفی بذاره کنارش تا خنثی شه . به ۱ جلسه هم رضایت نمیداد . شاید تو هم روشت اینه . که تا تشویقم کردی و بهم کادو دادی فوری با این کارت تنبیم کردی و ازم گرفتی شادی اون کادو رو . بماند که حداقل ۱ روز گذاشتی شیرینی این تشویق رو حس کنم .

اما من دست بردار نیستم . اینقد بهت زنگ میزنم که دیوونه شی هرچند که این فایده نداره چون اونموقع ها هم سابقه داشتی که ۳۵ بار بهت زنگ بزنم در یک روز و بر نداری یادته ؟؟؟؟

اما من کم نمیارم بازم . قوی تر از قبل می شم و بلندت میکنم . باید پاشی .

برات کلی برنامه داره این شاگردت . ازت میخوام کلی قول بهم بدی . یادت رفته ؟؟؟ سوال و جواب حالا نوبت منه .

چیه نکنه میترسی از اینکه ازت سوال و جواب کنم آره ؟ نه قول میدم که سختگیر باشم باهات راه هم بیام .

حالا که نوبت ما شد ول کردی ؟؟؟ بذار حداقل دل من خوش باشه که دارم از استادم سوال و جواب می کنم حداقل برا این بیا .

ببین باز دختر بدی شدم . کیبردم باز خیس شده . بیا و اذیتم نکن .

اصلا حالا که اینطور شد باید هر روز بهم گزارش بدی اینم تنبیت .

یادت که نرفته ؟؟؟ می خوام تنبیهاتو جبران کنم  یه کاری نکن فک کنم ترسیدی .

دیگه چه جوری بهت بگم ؟؟؟

جونه این شاگردت بیا و بهم گزارش بده . بیا و باهام حرف بزن .مگه نمیخوای یه باره دیگه برنده شیم ؟؟؟ پس بیا .

ببین من برا اینکه تو رو لبخند بیارم رو لبات . ۱ ماه تمام همه کاری کردم . تو هم یه کاری کن که من شاد شم .

نمیخوای که دوباره من نابود شم ؟؟؟ اگه نمیخوای برگردم پس بیا .

منتظر آفت هستم . ایندفعه بذار تو لبخند رو بیاری رو لبای من .

+ Posted By Darkness
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385
یادگاری
سلام دوستان از اول بگم من نویسنده ی اصلی نیستم .
من امیر هستم (داداش امیر) اومدم یک یادگاری بزارم...
-------------------------------------------------------------------------------------------
سلام خواهرم خوبی؟ میدونی که این شنبه میرم آلمان اما برمیگردم دعا میکنم اون حرفهای که تو یاهو مسنجر هم گفتی و من وقتی برگشتم اتفاقی نیفته. خداییش نمیدونم چی باید بنویسم منو ببخش برات دعا میکنم که یکی از یهترین زندگی ها رو داشته باشی همراه با نینیت .و تمام مشکلاتت حل شه .مخصوصا...
راستی بازم دعا میکنم که خداوند منان بهت صبر بده و اون چند روزی که نینیت نیست رو تحمل کنی.
-------------------------------------------------------------------------------------------
یه خواهش هم از استاد و برادرام دارم که مواظب خواهره من باشند وافعا ممنون.
+ Posted By Darkness
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385
سلام

امروز بهترین روز زندگیمه .

الان با استادم چت کردم . خیلی خوشحال شدم .

میدونی وقتی دیدم پی ام دادی چه حالی شدم ؟؟؟ وقتی باهات حرف زدم . نمیدونستم چی بهت بگم خیلی دلم هواتو کرده بود . مخصوصا که خودتم گفتی که بعد اون پست ...

استاد همینجوری اشکام داشت میریخت با اینکه گفتی گریه نکنم اما دست خودم نبود . وقتی دیدم تو هم اون روزا رو یادته . وقتی میدیدم تو هم همه اون حرفا رو یادته یه حالی شدم .

یادش بخیر امروز وقتی رفتم دانشگاه همونجا رفتم که باهات تماس میگرفتم یادش بخیر نشستم و یه دفعه دیدم دوستم اومد و گفت چته ؟ دیدم اشک تو چشام جمع شده . گفتم هیچی یاد یه دوست افتادم و وقتی امشب گفتی تو هم یاد اون نیمکتی افتادی که روش میشستی و با من حرف میزدی ...

یادته ؟ چه سوال و جوابایی .

چه قولایی که بهت باید میدادم .

چه گزارشهایی.

شام خوردی ؟ خوب خوابیدی ؟

گیتار میزنی ؟ درسات رو میخونی ؟

فکر چی ؟؟؟؟ نمیکنی که ؟

الان که گفتی بیا مثل اون روزا سوال کنم ازت اشکام روون شد همینجوری . آره یه حس خواص داشتم . حس کردم واقعا اون روزاس و هیچی نشده .

چه روزایی بود وای بحالم اگه انجام نداده بودم . تنبیم میکردی . چند روز حق نداری بهم زنگ بزنی منم زنگ نمیزنم و ...

و بعد که یادته مجبورم کردی بلاگ بزنم ؟؟؟

آره اومدم اینجا و کلی دوست خوب پیدا کردم . داداش مصطفی و داداش امیر و داداش صادق بابایی فرسان و  خیلی های دیگه .

آره من نوشتم و از اون روز شروع شد اگه اشتباهی میکردم میومدم و بهت میگفتم اینجا چه حرفایی که برام زدی یادته ؟؟؟

الان که داشتم پستا رو میخوندم و حرفاتو یادش بخیر خودتم یادت بود همه حرفا رو .

آره دیدی تو موفق شدی . تو پیروز شدی .آره من از جام بلند شدم . همه اینا به خاطر تو بود .

چه حرفایی که زدی .

آره من تو این ۱ ماه سعی کردم خوب خوب شم یعنی از اون روزی که باهات چت کردم و گفتی که خوب نیستی میخواستم شادت کنم میخواستم بار ۱ ثانیه هم که شده لبخند بیارم رو لبات برا همین پا شدم و خوب شدم شدم اینی که الان میبینی . کسی که به قول خودت شاگرد ۶ ماه پیشت مرده و یه شاگرد واقعیتو میبینی .

خوشحالم که موفق شدم شادت کنم که خنده بیارم رو لبات .

و بهترین جایزه هم بهم دادی و دستامو گرفتی .

آره حالا نوبت منه که ببینم میتونم پیروز شم یا نه تو که موفق شدی منم باید موفق شم .

میدونم که وقت میبره اما من تا وقتی که پاشی باهاتم . همه کار میکنم که بلند شی همینطور که تو همه کار کردی که من بلند شم .

آره امروز بهترین کادو رو بهم دادی و قول دادی که بلند شی و دستام رو گرفتی .

خوشحالم که دوباره حی میکنم دستاتو تو دستام اما اینبار دستای تو سرده اما گرمش میکنیم با هم مگه نه ؟؟ همینطور که دستای من گرم شد .

یادت ند=ره حالا نوبنت تو هست به قولات عمل کنی .

۲شنبه و ۴شنبه باید بهم گزارش بدی . میخوام ازت عین اون موقع ها فقط جامون عوض شده .

خدا کنه منم بتونم مثل تو موفق شم . البته مطمئنم که میشم .

+ Posted By Darkness
شنبه بیست و یکم مرداد 1385
سلام

خوبین ؟؟ ممنون که میاین .

آره میخوام برا استادم بنویسم این پستو حالا که میدونم میاد و بی سر و صدا میره منم یه پست آروم براش مینویسم .

آره من هنوز بهت میگم استاد چون میدونم کسی که دیروز با من چت کرد کسی که این چند وقت هست استاد من نیست یعنی تو نیستی .

چون نمیتونم به نام صدایت کنم نام مستعار آ صدایت میزنم .

آره میدونم اینی که الان هست استاد من نیست . آ نیست . میدونم که استاد من یه کم خسته شده و نیاز به استراحت داشته اما متاسفانه تا اومده استراحت کنه این آ کنونی جاشو گرفته .

چی شدی استاد جونم ؟؟؟ چرا نمیخوای بلند شی ؟ مگه خود تو نبودی که منو بلند کردی ؟؟ مگه تو خودت همه اینا رو بهم نگفتی ؟؟؟ آخه چرا باید یه دفعه اینجوری بشی ؟ بلند شو ببین دستمو دراز کردم که بلندت کنم . پاشو بگیرش .

 من میدونم که تو کم نمیاری .میدونم خسته بودی اما تنبلی دیگه بسه . پاشو .

ببینم میخوای همینجوری رو زمین بیفتی و هیچ کاری نکنی ؟ میخوای هرکی رد میشه لگدت کنه ؟؟ اینه اون استادی که من میشناختم ؟؟؟؟ نه به خدا قسم نیست .

تو بزرگتر از این هستی که بخوای عین یه انگل زندگی کنی .

خواهشا بهم نگو منم زندگی میکنم میرم بیرون و .... نه اینا اسمش زندگی نیست خودتم میدونی .منم اون روزا همین کارا رو میکردم . اما خودت بهم گفتی این زندگی نیست .

استاد کاش این یکی از همون امتحانات بود که ازم میگرفتی یادته ؟؟؟ کاش الانم میخواستی امتحانم کنی که ببینی درسامو یاد گرفتم یا نه اما متاسفانه

پاشو ازت خواهش میکنم .

ببین دستامو که دراز شده به طرفت باور کن دستام خیلی قوی نیست هنوز .

پاشو پس پاشو یه یاعلی بگو و بگیرشون . شاید خیلی قوی نباشه اما میتونه بلندت کنه . اینو قول میدم . اما باید خودتم بخوای .

استاد ازت یه خواهش دارم فقط که بلند شی . آخه اگه استادم بیوفته زمین که دیگه وای به حال شاگردش .

نذار فک کنم همه اون حرفات دروغ بوده .

دستامو میبینی ؟؟؟

+ Posted By Darkness
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385
سلام

خوبین ؟؟؟ چه خبرا ؟؟؟

چه کارا میکنین ؟

خوب من چی باید بگم ؟؟؟

نمیدونم چرا وقتی حرفی ندارم میام اینجا اما انگار برام شده یه عادت که هر روز بیام و بنویسم .

اما از چی ؟؟؟

گیتار کتاب درس شده کار اینروزام .

آره اینجوری بهتره حداقل سر حالترم .

راستی کسی از این استاد ما خبر نداره ؟؟؟

قرار بود هر روز بیاد اینجا اما اصلا ازش خبری نیست نگرانشم .

خدایا بلایی سرش نیومده باشه .

اگه میای اینجا و بی صدا میری خواهشا یه نظر یک کلمه ای حتی تا مطمئن شم سالمی .

 

+ Posted By Darkness
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
سلام

خوبین ؟

امروز تولد داداش صادقمه . از همین جا بهش تبریک میگم و میگم امیدوارم سالیانه سال شاد و پیروز و سلامت باشه .

خوب دیگه چی ؟ اها خوشحالم که یه دوست خوبم که دیروز ازم دلگیر شده بود باهام آشتی کرده (خودت میدونی دارم تو رو میگم دیگه مگه نه ؟ )

داداش و نامزدش ممنون که گفتین بهش خوش بگذره آره میگذره اما من ناراحت میشم از اینکه میبینم داداشم داره از پیشمون میره .

آره  دلم میگیره اما میدونم اگه دوسش دارم باید شادی و خوشیش رو بخوام .

پس به روی خودم نمیارم و دارم سعی میکنم بپذیرم .

بازم درس میخونم و گیتار میزنم و کتاب می خونم . کتاب قشنگیه بار اول که خوندم چندین سال پیش بود چیزی ازش یادم نمونده بود اما جالبه بخونینش .

گیتارم که عالیه .

بعد مدتها شروع کردم به کلاسیک زدن و ملودی زدن .

آره شاد شادم و خوشحالم دیروز به خوبی و خوشی تموم شد .

شاد باشین .

+ Posted By Darkness
سه شنبه هفدهم مرداد 1385
سلام

خوبین ؟ چه خبرا ؟؟؟؟

عیدتون مبارک باشه . روز پدرم به همه باباها تبریک میگم .

گفتین اینجوری بنویسم بهتره . آره خوب همیشه حرفای دل آدم بهتره اما گاهی دل آدم نمی خواد حرف بزنه . گاهی ترجیح می ده ساکت باشه .

شروع کردم به درس خوندن . اما تازه دارم میفهمم هر چی هم درس خونده باشی و معدلت بالا باشه بازم موقع این امتحان مسخره هیچ فایده نداره .

هر چی تستها رو نگاه میکنی می بینی هیچی بلد نیستی

گیتارمم می زنم و سعی می کنم شاد شاد باشم .

دوباره شروع کردم جان شیفته رو بخونم . کتاب کم آوردم .

اینم شده کار این روزام .

امروزم که از صبح نشستیم خونه که شاید یکی بخواد پاشه بیاد خونمون دیدن بابا .

هنوز که کسی نیومده و ما رو مسخره کردن . مامانم میگه زشته بریم بیرون کسی بیاد .

داداشمم که پاشده رفته بیرون با نامزدش

منم اینجا موندم بی حوصله .

دعا کنین امروز زود تموم شه .

+ Posted By Darkness
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385
سلام

خوبین ؟

آقا فرسان  بابایی گفتی مثل قبل نمینویسم .

دلیلش اینه که نمیدونم چی میخوام بگم .

دلم یه مدته مهر سکوت زده به درش .

دلم تنگیده .

بچه ها دعا کنین امروز داداش نی نیم عمل داره .نی نیم ناراحت و نگرانه . براش دعا کنین .

خوب می خوام امروز از یه دوست خوبم بنویسم .

آقا فرسان .

آره این یه دوست خیلی خوبه .

کلی چیز یادم داده . خیلی چیزا که  باعث شد چشامو باز کنم و خیلی چیزا رو ببینم و درک کنم .

آره فرسان جان ازت ممنونم .

باعث شدی که یه دید باز پیدا کنم .

باشه لحن صحبت کردنم رو هم عوض میکنم و دیگر بدان گونه سخن نمی گویم تا ....

امیدوارم روزی با هم تخته نرد بازی کنیم و من تو را ببرم . تا دیگر ادعای تخته باز بودن نکنی .

من که دارم هر روز با پدرم بازی میکنم و خودم را برای بردن از تو آماده میسازم .

شاد باشین

+ Posted By Darkness
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385
ما دو تا ماهی بودیم                   توی دریای کبود

خالی از اشکهای شور                ازغم بود و نبود

پو لک ها مون رنگ وارنگ            روزامون خوب وقشنگ

آسمون مون یکی                     خونه مون یه قلوه سنگ

خنده مون موج ها رو تا ابرها می برد

وقتی دلگیر بودم اون قصه می خورد

تورهای ماهیگیرا وا نمی شد

عاشقی تو دریا تنها نمی شد

خواب مون مثل صدف                       پر مروارید نور

پر شد این قصه ما                          تو دریاهای دور

همیشه تک می زدیم                    به حباب های درشت

تا که مرغ ماهی خوار                    اومد و جفت مو کشت

دلش آتیش بگیره                         دل اون خونه خراب

دیگه نوبت منه                           سایه ش افتاده رو آب

بعد ما نوبت جفت های دیه گس

روز مرگ زشت دل های دیگه س

ای خدا کاری نکن یادش بره

که یه ماهی این پایین منتظره

نمی خوام تنها باشم                ماهی دریا باشم

دوست دارم که بعد از این           توی قصه ها باشم

+ Posted By Darkness
شنبه چهاردهم مرداد 1385
سلام

شرمنده بابت این مدت که نبودم .

یه سری مشکلاتی پیش اومده بود که نشد بیام پیشتون .

معذرت اگه نگران یا ناراحت شدین .

خوب چی بگم ؟؟؟

نمیدونم .حرف کم آوردم .

باشه فقط اومدم بگم که زندم .

بعدا میام و مینویسم .

فعلا

 

+ Posted By Darkness
پنجشنبه پنجم مرداد 1385
من اگه خدا بودم              شهر من هرگز نميلرزيد نيمه شب
 اون غنچه نوزاد                         از نگاه مرگ نميترسيد
                مادران دجله خونين نميمردند

از فرات سرخ آلوده           نو عروسان ماهي مرده نميخوردند
  من اگه خدا بودم               دختراي اورشليم و غزه و سيلا
جاي حكم تير و نارنجك             ترانه مينوشتند روي ديوارا

 هركسي جاي خدا بود        شاهد اين روزگار و اين زمين ظلم
دست كم معجزه اي ميكرد         براي بچه هاي بي كس و بيمار


                اگه كفر كلام من يكي حرفي بگه بهتر
                وگرنه بازي وازه نميبازم من كافر       
            صداي زنگ بي رحمي  سر هر كوجه و برزن  
              به گريه ميلرزه از درد دل سنگ و دل آهن

اگه ديوار كجي ها رفته بالا تا ثريا 
دست معمار خدا بود خشت اول من و ما

چه عيبي داشت اگه فردا جهان بهتر از اين مي شد
خدا ميرفت و يه مادر پرستار اين زمين مي شد

اگه كفر كلام من يكي حرفي بگه بهتر    
وگرنه بازي وازه نميبازم من كافر
صداي زنگ بي رحمي  سر هر كوجه و برزن
به گريه ميلرزه از درد دل سنگ و دل آهن     

من اگه خدا بودم            شهر من هرگز نميلرزيد نيمه شب

+ Posted By Darkness
چهارشنبه چهارم مرداد 1385
سلام حال شما ؟

خوش میگذره ؟

بالاخره داداشی ما ( آقا صادق) http://aahay-divoone.persianblog.com/هم از سفر اومد .

دلم براش تنگ شده بود این چند وقت که نبود خیلی جاش خالی بود .

آخه خیلی خوب و مهربونه .

همیشه هوامو داره .

برام دعا میکنه و ....

اما داداشی شاید باورت نشه خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود .

انگاری داداش خودم رفته بود .

اما خوشحالم که رفته بودی و به آرزوت رسیدی .

داداشی ؟

میدونی دلم یه کوچولو گرفته ؟؟؟

تو هم که نبودی برات بگم . به نی نیم هم که نمیشه بگم چون الان خودش کلی نگرانی داره نمیخوام ناراحتش کنم .

استاد هم که مشکل داره یه کم و یه کم بی معرفت شده .

بقیه بچه ها بهم همیشه لطف دارن و داشتن اما به اونام نگفتم .

داداشی دلم یه ذره غم داره . به قول کلا قرمزی مثل پرنده تو قفس

حالا خوشحالم اومدی .

میدونم بازم هوامو داری .

میدونم که منو اونا یادت نرفته و دعام کردی .

امیدوارم همیشه شاد باشی و خوشحال .

فعلا بای

+ Posted By Darkness
سه شنبه سوم مرداد 1385
سلام

خوبین ؟؟؟

چه خبرا ؟؟

من که خبر خاصی ندارم .

امروز باید برم دانشگاه ببینم که پروزه ها رو تعریف کردن یا نه .

دلم تنگ شده برا دانشگاه .

تازه باید ببینم نمره های کارآفرینی اومده یا نه .

برام دعا کنین .

فعلا

+ Posted By Darkness
دوشنبه دوم مرداد 1385
سلام

حالتون خوبه ؟؟؟

چه خبرا ؟؟؟؟

دیروز رفتم برا کارآموزی اما گفتن برو بهتون زنگ میزنیم اگه خواستیم .

نمیدونم چی میشه فک نکنم زنگ بزنن .

باید فکر جای دیگه باشم .

خوب دیگه چی ؟؟؟؟

فعلا دیگه هیچی

+ Posted By Darkness
یکشنبه یکم مرداد 1385
سلام

حاله شما ؟؟؟

چه خبرا ؟؟؟

امروز ميخوام برم يه جا برا كارآموزي خدا كنه قبولم كنن .

راستي كسي از شماها چيزي در مورد افسانه هاي يونان و مصر ميدونه ؟

يا سايتي دارين كه در مورد اونا باشه ؟؟

خوشحال ميشم به من معرفي كنين .

سريال دنياي افسانه ها رو ميديدين ؟

من عاشق خوندن در مورد افسانه ها شدم .

+ Posted By Darkness