
خوبین ؟ چه خبرا ؟؟؟
من این ۲ روز نبودم . رفته بودم ساوه یعنی ۶۰ کیلومتر از ساوه دورتر .
وای هم خوب بود و هم بد .
۵شنبه ۴ تا ماشین راه افتادیم که بریم ۳ تا ماشینم قبل ما رفته بودن . ما گفتیم یه جور بریم هوا روشن باشه برسیم اما ۷:۳۰ تازه عوارضی اول بودیم .
داشتیم میرفتیم که یه دفعه یه سنگ رفت زیر یکی از ماشینا و باکش رو سوراخ کرد ساعت ۹ شب وسط جاده .
به زور تا پمپ بنزینی رفتیم و آقایونم شروع کردن به مکانیکی هرکدوم یه نظری میداد خلاصه تا ساعت ۱۲ ما اونجا بودیم . وقتی تمامی آقایون نظر دادن و به هیچ دردی هم نخورد به این نتیجه رسیدن ماشین رو بزارن اونجا و بریم و فرداش بیایم دنبالش .
خلاصه ما که میخواستیم هوا روشنی برسیم ساعت ۲ صبح رسیدیم .
اما این ماشین جریانات داشت .
رسیدیم اونجا و دیروزم رفتیم باغ و اینور و اونور اما بعد که میخواستیم برگردیم
یه جرثقیل زنگ زدیم از نمایندگی مزدا از تهران بیاد و ببرتش .
امما تا اون بیاد ۱ ساعت معطلی بود و بعد اون که اومد و ماشین رو گذاشت بالا ما خوشحال که بالاخره راه میوفتیم .
یه کم که جلو رفتیم این جرثقیل عزیز ۲ تا لاستیکش پنچر شد خلاصه ما که ساعت ۲ راه افتاده بودیم که زود برسیم تهران باز ساعت ۱۰ رسیدیم .
این بود از سفر ۲ روزه ما که همش تو راه گذشت .
شاد باشید .
فعلا
نشسته بود یه گوشه مدادشو گرفته بود دستش اما چیزی نمیتونست بنویسه کلی کاغذ مچاله کرده بود اطرافش اما نشده بود . مینوشت اما نمیتونست جمله هاشو به هم ربط بده . اگه تا فرا ۸ بح داستان رو میز سردبیر نبود دیگه معلوم نبود چه اتفاقی براش میوفتاد .
یادش افتاد به روز اولی که اولین داستانشو نوشته بود فک میکرد نویسنده بزرگی میشه . ما اشتباه کرده بود شاید اصلا نوشتن کار اون نبود . کشو میزش رو باز کرد و یه عروسک کوچلو خوشگل ازش اورد بیرون . این عروسک بهترین دوست این چند سالش بود .
خیلی دوسش داشت همیشه باهاش بود یه اعتماد خاصی بهش داشت و همه حرفاشو بهش میزد همیشه میگفت اگه یه روز دهن باز کنه ه چیزایی که ااز من نمیدونه اما یه اعتماد بزرگ بهش داشت مثل اعتماد دو دوست .
اما یه چند وقتی بود که پیشش نیومده بود . یاد روز اولی افتاد که پشت ویترین دیده بودش از اون موقع مطمئن بود دوست خوبی براش میشه اون عروسک .
میخاست بازم باهاش درددل کنه اما روش نمیشد چون دوست بی معرفتی شده بود اما کار دیگه ای هم ازش بر نمیومد .
عروسک رو بلند کرد و بهش گفت : میدونم دوست خوبی نبودم اما بذار این دفعه هم باهات حرف بزنم و درددل کنم . بهش گفت که باید داستانشو بنویسه اما نمیتونه . فت که اگه تا فردا صبح نویسه از کار بیکار میشه .
داشت حرف میزد که حس کرد عروسکه تون میخوره تعجب کرد فک کرد خیالاتی شده اما نه حقیقت داشت اون داشت تکون میخورد و از دستش پایین میرفت . دوید و رفت پیش نوشته هاش . مداد رو برداشت و شروع کرد بعضی جمله ها رو خط میزد گاهی مینوشت و ....
اونم همینجوری نگاش میکرد شک زده شده بود تا دید یه دفعه عروسکه از حرکت موند . برش داشت اما انگار که خواب دیده بود . فک کرد همش خیال بوده . عروسک رو گذاشت تو میز و کاغذ رو برداشت که بنویسه اما
دید که چه داستان قشنگ و جالبی رو کاغذ هست پس خواب ندیده بود واقعیت داشت عروسکه کار خودشو کرده بود کلی خوشحال شد . عروسک رو برداشت اما عروسکه بی حرکت بود .
فردا صبح سردبیر کلی تشویقش کرد . از اون روز هر موقع میخواست بنویسه عروسک رو در میاورد و اون عروسک هم خوشحال از اینکه دوستشو شاد میکنه براش مینوشت . تا اینکه یه روز راز نوشتنو از عروسکه پرسید و اونم بهش گفت از اون روز به بعد شروع رد به نوشتن .و عروسکه رو از یاد برد .
عروسکه اون گوشه کشو مونده بود تنها تنها اینام اوه شاد و مغرور از نوشته هاش جایزه های مختلف می گرفت . اما عروسکه خیلی ناراحت بود میدونست که خیلی راحت میتونه کاری کنه که سری که بهش گفته از بین بره و اون دیگه ننویسه اما این کارو نمیکرد چون برا دوستیشون ارزش زیادی قایل بود .
با خودش فک میکرد که حتما اون کار داره یا ححالش خوب نیس که به سراغش نمیاد اما اون عروسک کوچولو نمیدونست که آدما چقد زود خیلی چیزا رو فراموش میکنن و خیلی راحت مغرور میشن .
نمیدونم چی شده .
حس میکنم دارم چرت مینویسم و کسی نمیاد نوشته هامو بخونه .
یادش بخیر روزای اول همه میومدن و بهم سر میزدن اما حالا .
خودمم میدونم هیچ چیز به درد بخوری نمی نویسم .
اما نمیدونم چی بنویسم .
خودتون یه ایده بدین بگین در مورد جی بنویسم اینجوری بهتره
منتظرمااااا
خوبین ؟؟؟؟
چه خبرا ؟؟؟؟ چه میکنین ؟
خوش میگذره ؟؟
نمره هامو گرفتم ۱کیش مونده . اما زیاد خوب نبودن :
۱۹-۱۸-۱۷-۱۶:۷۵-۱۶
این ترم تنبل شدم .
تابستونم دارم احد میگیرم ۵ تا .
کارآموزی و پروژه و یک درس ۱ واحدی .
بعدم تمام .
استاد کجایی ؟
اومدی تهران ؟؟؟؟/
نگرانتماااا مگه قرار نبود خبرم کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظرم یه خبر از خودت بده .
من او http://12369.blogfa.comهم آپ شده از این به بعد هر روز آپ میشه .
شاد باشین .
من دارم یه وب دیگه میسازم .
اون وب نامه ها و حرفای منه به نی نی خوبم .
حرفایی که شاید هیچ وقت نخونه اما من می گم .
به اون خونمم سر بزنین خوشحال میشم .
آدرسشم اینه http://12369.blogfa.com
فعلا
میخوام یکی از خط خطی هام رو براتون بذارم .
متاسفانه فینگلیشیه و حال تایپ کردن فارسی شو ندارم .
به خوبی خودتون ببخشین .
نمیدونم چه قد مزخرفه اما می ذارمش اینجا .
نظرتونو در موردش بگین .
Sobh zood bood k az khone zade bood biroon . hal nadasht ie hess ajib hame vojoodesho por karde bood . nemidonest chesh shode , ama , az dishab ie
Dasht hamintori to khiaboon miraft ,
To khiaboon faghat bachehaie madresee bodan k miraftan madrese o be gholi khone dowomeshoon . (ghablan har vaght bache madresee ha ro midid in be zehnesh miresid k , vaghean madrese khane dowom mast o boode ? akhe to khone k majboor nemikardan ma ro k ie seri tarikh tavalod o vafat folan shakhs mashhor ia tarikh folan lashkar keshi , ia makan falan ghole aashfeshan ro iad begirim . Ama emroz b dalil
Tanha chizi k vojoodesho por karde bood on
Hamintor k dasht az piade ro rad mishod b vojood chizi lehide dar zir paie afrad
Dar an roz abri o barooni , dar ie piade ro nesbatan khalvat oo ghesmat gomshode vojoodesh , b ebarati ba arzesh tarin ghesmate vojoodesh , delesh , ro leh shode zir paie adama peida kard .
On ghesmat az piade ro ra ba kot o chart o kifesh bast o b hich kas ejaze oboor nadad .
Kardaki ro k moghe kharej shodan az khoone b sorat tasadofi hamrah bardashte bood , az jib biroon avord o ba aramesh o hosele b jam kardan
Karesh k b paian resid o dele lahide ro dar kise gozasht , b soie khone raft o dar fekr in bood k che tor mishe 2bare on
Ta saati bad hark as k az onja migzasht chizi k tavajohesh ro jalb mikard ie kot bood o ie chart o dar taraf digar chizi k khod namaee mikard kaghazi bood k b kifi chasbide bood o neveshte roie kaghaz tavajoh har aberi ro jalb mikard . zeveshte az in gharar bood k : b in ghesmat vared nashavid , dar inja ghalbi lehide shode momkene hanooz chizi az teke haiash baghi mande bashad magzarid bishtar leh shaved . va dar paeiin kaghaz ba khat dorosht neveshte shode bood :
AGAR DAR IEK SHAB NATONESTI BEKHABI O IE HESSE GHARIB DASHTI O SOBH BIGHARAR BOODI BEDOON GHALBET IE JA DAR KOCHE IA KHIABOONI DAR ZIR PAIE MARDOM MONDE O LEH SHODE , BORO BE ONJAEE K NARAHAT SHODI O BARESH BEDAR .
نميدونم شايد من دارم اشتباه ميكنم خيلي از دوستان با خوندن اين پست ناراحت شدن .
شايد حق با اوناس .
آره ميدونم شماها منو فراموش نكردين .
آره استاد دارم ميزنم تو خاكي .
آره فرسان نامرد شدم .
اما چرا نشم ؟؟؟
در اين دنيا كه مردانش عصا از كور مي دزدند من خوش باور نادان محبت جستجو كردم
بي خيال اين حرفا .
يه كم گرفتم و ابري .
همه همينجورن .
آقا مصطفي مگه خودت نيستي ؟؟؟
آقاي استاد خودت چي ؟؟؟ مثلا خيلي الان شادي و خوشحال ؟؟؟؟ كه انتظار داري من باشم ؟؟
آخه ماها چمون شده ؟؟؟
چه مرگمونه ؟؟؟ چرا بي حوصله هستيم ؟؟؟
از همين الان بگم منظورم خودكشي و مرگ و ... نيستاااااااااااااااا
فقط فك ميكنم پاك شدم
از همه جا ،
از ذهن همه آشنايان ،
از زمين و زمان ،
حتي از ذهن خدا .
يكي منو دوباره بنويسه .
به نوشته شدن احتياج دارم .
نميدونم چي شد كه يه دفعه پاك كن قلتيد رو من و منو پاك كرد .
اما ميخوام اينبار قلم بياد و بنويسدم از نو .
كاش سرنوشت هم ميشد از سر نوشت با قلمي خوشتر و ...
دیدین قهرمانی ایتالیا رو ؟؟؟؟ حال کردین ؟؟؟ من که از اخراج زیدان کلی حال کردم که به این افتضاحی مجبور شد از فوتبال خدافظی کنه .
من که کلی خوشحال شدم اما داشتم دق میکردم تا لحظه آخر . ایتالیا عادت داره طرفداراشو تا لحظه آخر جون به لب کنه .
فک کنین من داشتم تنهایی بازی رو میدیدم و یه بالش گذاشته بودم جلو دهنم تا جیغ نزنم .
دیروزم ۱۸ تیر بود و هیچ خبری نشد . نمیگم باید خبری میشد چون خودم از سیاست فراریم اما ...
خوب از چی بنویسم ؟
داداش مصطفی گفت از ایران بنویسم .
باشه .
ایران ایران ایران .
اما از چی ایران .
میدونین چند وقت پیش مشکلی برام پیش اومده بود که بابام می خواست منو بفرسته خارج از ایران .
من همین الان بگم که هیچ عرق(اصلا نمیدونم چه جوری مینویسنش) ملی ندارم .
هیچ تعصبی هم ندارم .
همیشه هم آرزو داشتم از ایران برم . چون داشتم اینجا روانی میشدم .
از همه چیز اینجا بدم میومد . از اینیکه باید تو گرمای تابستون با مانتو برم بیرون و تا خیلی چیزای دیگش .
آره من اصلا از اینایی نبودم که بگم جونمو میدوم برا کشورم و ...
نه اما وقتی بابا گفت میخوام بفرستمت کانادا همه بدنم لرزید یه حال عجیبی بودم نه از خوشحالی نه بلکه داشتم روانی می شدم . از ناراحتی .
چون میدونستم که من نمیتونم یه لحظه از کشورم دور بمونم . برام جالب بود منی که هیچی از ایران و علاقه بهش نمیدونم اینجوری ناراحت شدم از تصمیم بابا .
اونم گذاشت به عهده خودم تا ۱ مرداد همه چی معلوم میشه . اما اصلا دلم نمیخواد .
دارم راضیش میکنم بی خیال شه .
آره نمیذارم منو از ایران ببره .
دیدم تو اون لحظه جقدر کشورم رو دوس دارم با همه بدیهاش کمیهاش و ... اما باز من حاظر نیستم اونو با هیچ جای دنیا عوض کنم .
برام دعا کنین که ۱ مرداد همه چی به خوبی بگذره و نخوام برم .
حاج مصطفی میدونی ۱ مرداد چه خبره دیگه ؟؟؟ داداش صادق هم میدونست اما نیستش اینجا ازش میخوانم برام دعا کنه .
حاج مصطفی تو هم دعا یادت نره
خوبین ؟؟؟
پست قبلی رو داداش صادق نوشته بود برام .
امروز عازم خونه خداست .
من بهش گفتم یه پست بنویس و اونم اینو نوشت .
چه خبرا ؟؟؟
خوبین خوش میگذره ؟؟؟
منم خوبم بد نیستم .
میگذرونم .
خوب چش باید بگم ؟؟؟؟
اه بازم مثل همیشه میام مینویسم اما نمیدونم چی میخوام بگم .
خودمم گیج شدم .
به امید پیروزی امشب ایتالیا
بای
سلام به همه رفیقا...
من اون نیستم من یکی دیگه ام... این پست رو واسه یادگاری براش آپ کردم تا هروقت خوند یاد ما بکنه..
مرغ و خروسا خوبن؟؟ دماغ همگی چاقه.. اوضاع و احوال میزونه به حمدالله!!
یه چیزی تا یادم نرفته این اولین باریه که من دارم تو بلاگفا مینویسم امیدوارم بتونم باهاش کنار بیام...
حالش رو دارین یک داستان بخونین؟؟؟
میخوام همین الان داستان رو بنویسم بدونه هیچ مقدمه ی .. سعی می کنم کوتاه باشه.. حاضرین؟؟
((به نام خدا))
تو محله ما پیرمرد نابینایی بود به اسم سید صالح، ازین پیرمردای نورانی و با خدا، تو دار دنیا یک پسر داشت که اسمش سید حبیب بود.
منو سید حبیب از بچه گی با هم بزرگ شده بودیم مثه دوتا داداش بودیم، از دبستان تا دیپلم تو یک مدرسه بودیم، خیلی با هم جور بودیم، اما من کجا و سید حبیب کجا!!!
سید هم درساش خوب بود هم از نظر معنوی قوی بود، یادمه یک بار سر نماز خوندش تو مدرسه چقدر کتک خورد، معلم ریاضی یک سال واسه همین کارش مردودش کرد،طفلی چقدر اون سال ناراحت بود، اما خوب اعتقاداتش ازین حرفا محکم تر بود...اون کوتاه نیومد..
خرداد 55 بود که دیپلم رو گرفتیم، سید رفت تو تشکیلات سیاسی و من یه تعمیرگاه کوچیک زدم...
نزدیکای انقلاب بود، ساعت 2 نیمه شب ریختن خونه ی سید صالح.. حبیب رو دستگیر کردن و بردن.
چه شبی بود اون شب.. یادش بخیر تا صبح پیش سید صالح بودم
چند روز بعد با هزار نذر و نیاز آزاد شد و دوباره به مثه سابق به فعالیت های سیاسیش ادامه داد....
چند سالی گذشت ...
جنگ شد و سید بازم مثه همیشه سرش درد میکرد واسه این کارا...
یادمه سال 61 بود که منو سید باهم عازم شدیم...
شب عملیات بود....به سید گفتم: سید بچه ها هستن تو نرو جولو.. تورو لازم داریم....
گفت : نه.. ...
رفتن و دیگه ..........
خبر آوردن که سید حبیب و 6تا از هم ردیفاش اسیر شدن...
سخت بود باورش برام.... چه جوری اینبار بدون سید برگردم تو محل؟؟
چه طوری این خبر رو به سید صالح بدم؟
خیلی با خودم کلنجار رفتم...اما خوب نمیشد.. باید می گفتم...
ساعت 6 صبح بود...
وارد محل که شدم.. همه بهم چپ .. چپ نگاه می کردن... مرتضی اومد جولو گفت....: کو سید؟؟ جا گذاشتی اونو...؟؟؟
گفتم نه.. سید اسیر شد...
دیگه داشتم به خونه ی سید صالح نزدیک می شدم.... دستم رو گذاشتم رو زنگ... دستام می لرزید...
دیدم سید با همون صورت نورانی و عصای کهنه اش اومد و در رو باز کرد...
چیزی نمیدید اما نمیدونم از کجا فهمید .....!!!
گفت: اومدی خبر بدی... شهید شده؟؟!!
گفتم: نه سید اسیر شد....
سید همون جوری نشست رو زمین....
دست رو بالا کرد گفتم خدایا به تو سپرده مش...
هروقت اسیری میومد ایران اینم میرفت تا مسافرش رو ببینه...
اما همیشه .... 10 سال انتظار کشید....
دیگه افتاده خیلی نحیف شده بود..تو بستر افتاده بود...
هر روز ازش خبر میگرفتم....
تا اینکه یه روز صبح که پیشش بودم بهم گفت....:
خیلی دلتنگشم....، کاش میومد....
گفتم میاد... اونم حتما دلش برات خیلی تنگ شده... یه کم دووم بیار.
سید گفت: تا شقایق هست زندگی باید کرد... امید دارم.. بلاخره میبینمش
بعدظهر که داشتم از سر کار بر میگشتم... صدای صوت قرآن عجیب من رو دنبال خودش کشوند... دنبال صدا می گشتم.. دیدیم.. صدا از خونه ی سید صالح است...
خشکم زد..
وای... تمام حرفای امروز صبح مثه فیلم از جولوی چشمام رد میشد...
الان دقیقا 4سال از اون روز میگذره......
امروز بعداز 14 سال مسافرش اومد.... اما .....
امروز مراسم چهارمین سالگرد سید صالح رو سر خاک سید حبیب برگزار کردیم...
****
خداحافظ....
خداحافظ فرزندان سرزمین من...
برادران زیبایم..
شاهدان زمین و شهیدان پرواز..
نگاه تان در قاب عکسها، رساترین شعر است...
من تنها زمزمه می کنم نامتان را و گریه می کنم وداعتان را...
پ.ن
خیلی وقت بود میخواستم همچین داستانی رو بنویسیم.... که خوب امروز پیشنهاد تو بهونه ای شد برای نوشتنم...
همون طور که در بالا نوشتم این پست رو من نوشتم (صادق)...
یه چیز دیگه این داستان 100درصد پرداخته ی ذهن منه. چون من نه جنگ رو دیدیم.. نه انقلاب..
فکر کنم خوب از آب در اومد... ببخشید اگه اشتباه نگارشی یا تایپی داره.....
با آروزی سلامتی و تن درستی برای تو.. خداحافظ
ممنون که بازم اومدین .
من خوبم فقط نمیدونم از چی میخوام بنویسم .
این روزا یه کم عجیبه حالم .
نمیدونم چرا خسته ام .
نمیدونم چی میخوام بنویسم و از چی بگم .
برا همین کم میام و مینویسم .
نمیدونم چی شده .
من باز اومدم .
یه کم خسته هستم اما خوبم .
نه نمی خوام دوباره برگردم به تاریکی هرگز .فقط کمی خسته ام اونم برا امتحانا و یکی دو مورد دیگه بوده که حل می شه .
راستی استاد کاری که گفتم رو انجام دادی ؟؟ نتیجه داد ؟؟؟
آقا مصطفی معلومه که دختر زرنگن نمی دونستی ؟؟؟ راستی خوش گذشت ؟؟ ![]()
آقا کسری از جوابتون ممنونم بهم کمک کرد .متاسفانه نتونستم برا این پستتون نظر بزارم . برا همین اینجا تشکر میکنم .
شماها از حسام خبر ندارین ؟؟ یه کم نگرانشم . اگه خبر دارین خبرم کنین .
فعلا
خیلی وقته چیزی ننوشتم .
نمی دونم چرا یه کم دلم گرفته .
نمی دونم چی می خوام بگم .
حرف زیادی ندارم .
شاید باز بیام شایدم ...
من اومدم .
خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم تنگ شده بود برا اینجا کلی .
دلم خیلی هوای اینجا رو داشت اما نمیشد بیام .
اشکال نداره مهم اینه که الان اومدم .
ممنون اومدین و نظراتون رو گذاشتین .
آره شاید حق با شما باشه من الکی حساس شدم به این قضیه .
برام یه کم عجیب بود .
من نخواستتم بگم کارشون درست بوده یا بد . بگذریم .
بچه ها من یه چند روزی نیستم .
نمی تونم بیام آپ کنم . می دونین دیگه موقع امتحاناس و باید بشینم درس بخونم نمی تونم بیام تا ۱ یا ۲ شنبه .
شاید یکی از دوستم (استاد) آپ کنه شایدم نه معلوم نیست .
به هر حال معذرت می خوام بابته این چند وقتی که نیستم .
امیدوارم همتون شاد شاد شاد باشین .
بای
من بازم اومدم .
خوبین ؟؟؟
حسش نیست زیاد بنویسم .
فقط چون می خوام هر روز آپ کنم اومدم بنویسم .
آه راستی دیروز یه سر رفتم دانشگاه یه کار خیر کردم اومدم .
تو اتاق مدیر گرومون بودم میزش طوری هست که وقتی می شینه پشتش همه راهرو و سالن رو در دید داره .
اما اگه یکی جلوش وایسه دیگه هیچی نمی بینه .
دیروز همینطور که من داشتم حرف می زدم . دیدم یه صدایی گفت سلام و مسئول کتابخونمونم تو اتاق بود به من علامت داد وایسا جلو این تا من بیام منم اشاره کردم و اون رفت منم کلی سر مدیره رو گرم کردم تا این خانم اومد . بعد چند دقیقه مدیره رفت بیرون . گفتم چی بود ؟ گفت هیچی ۲ تا از این ترم اولیا اومده بودن نمرشونو ببینن با وضعی بودن که اگه آقای .. میدیدشون اخراجشون می کرد .(دانشگاه ما کمیته انظباطی و حراست و ... نداره برا همین مستقیم اخراج می کنن .
گفتم باشه و از اتاق اومدم بیرون . سرمو برگردوندم دیدم دوتا شازده پسر که نمیدونم دانشگاه رو با کجا اشتباه گرفتن وایسادن تو سالن . یک آن فک کردم من اشتباه اومدم .
سرمو برگردوندم دیدم به به رئیس دانشکده هم داره میاد تو راهرو سریع رفتم بهشون گفتم زود باشین برین آقای ... داره میاد . یهو هول شدن جفتشون اما یکیشون گیر داده بود من باید همره زبانم رو بگیرم ببینم چند شدم . گفتم شما برین من می بینم میام بهتون می گم فقط اسمتو بگو . اونم گفت و رفتن بیرون .
منم رفتم دیدم ۱۹ شده بود اومدم بهش گفتم کلی ذوق کرد فقط گفتم دیگه اینجوری نیای دانشکده ها ببیننت فوری اخراج می شی . و اونام تشکر کردن و رفتن .
اما من هنوزم نمی دونم کجا این دنیا با بلوز تنگ چسبون آستین حلقه ای و دستمال سر و از این دستمالا که به مچ می بندن میان دانشگاه
شما می دونین ؟؟؟؟؟؟؟
خوبین ؟؟؟؟؟؟
منم بد نیستم . فقط حوصلم سر رفته .![]()
یه کم درس می خونم اما حوصله ندارم زیاد .
دانشگاهم نمی رم تازه نی نی مو ( اونی که کلی دوسش دارم ) کلی وقته ندیدم .![]()
دلم براش کلی تنگ شده .
اما اونم کار داره و یه چند وقت گرفتاره .
باشه .
امروز می خوام در یه موردی باهاتون حرف بزنم و نظر شمارم بدونم .
من می دونم که وضعیت تربیت ما و فرهنگ ما طوری هست که نمی تونیم کسی رو به صورت خدمتکار داشته باشیم . و نمی تونیم بهش بگیم که چه کار کنه و چه کار نکنه .
اما من می گم این درست اما وقتی کسی رو به این عنوان استخدام می کنیم باید پس بهش کار هم بدیم . من دروغ می گم ؟؟؟؟
مثلا زن عمو من پا درد داره و خیلی نباید روی پاهاش وایسه خونشونم خیلی بزرگه دخترم ندارن که بهشون کمک کنه . فقط یه پسر داره که پسرا هم که کار نمی کنن . برا همین یه خانمی رو آوردن تو خونه که کارای خونه رو کنه و کمک زن عموم باشه .
اما زن عمو من خیلی بیشتر از اون کار می کنه . من هر دفعه می رم اونجا ( چون اونا شیرازن ) کلی عصبی می شم چون می بینم مثلا وقتی که مهمون دارن این خانم نشسته تو آشپزخانه و زن عمو من یا کسای دیگه که تو آشپزخونن کار می کنن آخه این درسته ؟؟؟
این دفعه که رفته بودم نزدیک بود باهاش دعوام بشه .
عمو اینا مهمون داشتن . زن عمو هم اصلا حال نداشت . من گفتم زن عمو شما برو بشین پیش مهمونا من و حمیده ( یکی از فامیلا که همسنه منه ) کارا رو می کنیم با کمک این خانم .
یه کم ما موندیم دیدم نشسته داره به ما دستور می ده تو چایی بریز چاییت پر رنگه و ....
یه کم دیدم اینجوری می کنه یه کم صبر کردم یه نیم ساعتی اما بعد دیگه کلافه شدم . دیدم اینجوری نمی شه که به خدا برا این نبود که اینجوری حرف زده چون اونم انسانه و من کلی دلم براش می سوزه اما خوب وقتی به این عنوان اومده پس باید کاراشم انجام بده .
منم پاشدم گفتم خوب خانم ... لطفا استکانا رو از تو حال بیار . گفت : من ؟؟؟ گفتم : آره .
با تعججب نگا کرد . من و حمیده هم خودمونو مشغول کرده بودیم شیرینی بزاریم تو ظرف . گفتم مت دستمون بنده . گفت : چوب خانم ... ( زن عمو من ) خودش میاره .
اینو که گفت دیگه من عصبانی شدم . گفتم ببخشید که اینا وظایفه شما هستا .
بعدم سینی رو دادم دستش و تا شب ازش کار کشیدم (کارایی که وظایف خودش بود ) . البته خودمونم کمکش کردیم .
فرداش به زن عموم گفتم که چرا اینجوریه شما خیلی بهش رو دادی .
گفت : دلم براش می سوزه .
من گفتم : زن عمو جون فک نکن برا این چند روزی که خودم اینجام می گم و مثلا من ناراحت شدم به خاطر خودم .
از این ناراحتم که شما با این حالت باید کار کنی .
زن عمومم گفت : من دلم براش می سوزه .
اما من حرفم اینه وقتی قبول کردی کسی بیاد و تو کارا کمکت کنه پس باید کارش رو انجام بده آیا من اشتباه می کنم ؟؟؟؟
یا مثلا خود ما . ساختمون یه سرایدار داره که خونه رو تمیز می کنه اشغال می بره به همسایه ها کمک کنه اگه کاری داشتن اگه می خوان براشون بره خرید و ...
اما مثلا همین خونواده من تا حالا نشده کاری بهش بده غیر از بردن آشغال .
مثلا بابا با اینکه نباید سنگین بلند کنه کلی چیز می خره میاد بالا ۳طبقه اما به اون نمی گه ما رو صدا می کنه اما به اون که کارش اینه نمی گه .
من اینو نمی تونم بفهمم در جوابم همشون می گن گناه داره .
می شه نظرتونو در این مورد بگین ؟؟؟
شاید من اشتباه می کنم .
منتظرم .
من بازم اومدم .
اما بازم نمی دونم چی می خوام بنویسم .
درس می خونم یه کم اما برا این امتحانه هر چی می خونم می بینم بلد نیستم چیزی .
آخه حس کنکوری خوندن نیست .
چه کار کنم ؟؟ گیج شدم .
اصلا حس و حاله درس نیست .
کلاس گیتارمم برا ۲ هفته تعطیل کردم چون با تحویل پروژه هام هم زمان بود .
اما قول دادم که تمرین کنم .
امروزم یه کم درس خوندم . اما بیشتر حوصله نداشتم .
الانم حوصله ندارم بنویسم .
پس فعلا خدافظ
من اومدم امروزم .
خوبم یعنی بد نیستم . ممنون اومدین و جواب سوالم رو دادین .
هر کی هم نداده بره بخونه و جواب بده خواهشا .
نمی دونم چی می خوام بنویسم .
داشتم درس می خوندم حوصلم سر رفت اومدم اینجا .
حال شما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیف کردین از ضایع شدن امروز ما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
من یه سوال برام پیش اومده که چند روزه دارم بهش فک می کنم به نتیجه نرسیدم گفتم با شماها در جریان بذارم شاید بتونین کمک کنین .
به نظر شما اولین بار کی به آدم گفت : "آدم" ؟
اگه بهمون نمی گفتن آدم مثلا اگه می گه به جای آدم بهمون می گفتن سگ ما می شدیم سگ ؟؟
آیا کارای ما با توجه به نامی که برامون گذاشتن انجام نمی شه ؟؟؟؟
نمی دونم گیج شدم .
چرا اسممون باید آدم باشه ؟؟؟ کی این اسمو گذاشته رومون ؟؟؟
خواهش می کنم نظرتون رو در این باره بگین .
منتظرم .
ممنون بچه ها که اومدین .
من امروز حالم خوبه هرچند استاده از ۹ صبح تا ۱۲ ظهر سر کارمون گذاشت و نیومد . وقتی هم به گوشیش زنگ زدم گفت من حوصله ندارم بیام اما در هر صورت من حالم خوبه .
کلی تو دانشکده شیطنت کردیم .
اول گفتیم مثل بچه آدم می شینیم درس می خونیم ۵ نفر بودیم اما مگه می شه آده تو دانشگاه درس بخونه اصلا مگه دانشگاه جای درس خوندنه ؟؟؟؟؟؟؟ کلی اذیت کردیم .
حیاط دانشکده یه استخر خوب داره که متاسفانه همیشه خالیه .یکی دوتا از پسرای لوس کلاس اومده بودن نشسته بودن تو استخر یه گوشه و مثلا داشتن درس می خوندن منم نامردی نکردم شلنگ رو گذاشتم توش و آبو باز کردم و خودم رفتم اونور .
جاتون خالی بود ببینین قیافه هاشونو وقتی از استخر اومدن بیرون .
تا اومدن داد بزنن گفتم خوب اومده بودین استخر گفتم گناه دارین آبش صفت باشه ![]()
خلاصه کلی حال داد بماند که حسابی دنبالم کرده بودن تو پله های دانشکده و تو کلاسا .
اما منم یه کوچولو ضایع شدم
چون همین جوری که داشتم از دستشون در می رفتم دویدم در یه کلاس رو باز کردم فک کردم خالیه و اصلا نگاه نکردم پریدم تو و درو بستم و از تو شيشه بهشون گفتم حالا اگه مي تونين بگيرينم . اما ديدك يه شكلي شدن و در همين حال صداي قهقهه همه بلند شد و من تازه فهميدم تو اون كلاس ، استادي و درسي و شاگردي بوده .![]()
حالا تصور كنين قيافه منو تو اون وضعيت .
حتي نمي تونستم معذرت خواهي كنم . استاده هم خودش مرده بود از خنده .
خلاصه اين بود برنامه امروز ما .