
من میخوام امروز داستان زندگیم رو بنویسم اینجا به طور کامل . نمیدونم چرا دارم اینکارو یکنم اما بعضی هاتون میخواستین بدونین من چمه و دلیل این ناراحتیام چیه .
۲۱ سال پیش یه دختری به دنیا اومد بچه آخر که با برادرش ۱۲ سال و با خواهرش ۱۵ سال اختلاف سنی داشت . پس میدونین چقدر لوس میشد و مرکز توجه همه بود مخصوصا چون از هر دو طرف هم نوه آخر به حساب میاومد . همه دوسش داشتن و هواشو داشتن حسابی . مامان و بابشم که ج.نشون براش در میرفت .
همه کاری میکردن که اون هیچ کمبودی نداشته باشه . هر چی میخواست جلو دستش بود و فوری براش فراهم میشد .
بهترین خونواده دنیا رو داشت یه خونواده آروم آروم که همه مهربون بودن .
اون بزرگ میشد بدون اینکه معنی ناراحتی و غم رو بفهمه . بدون هیچ مشکلی . بزرگترین ناراحتیش ۱۹.۹۹ شدن معدلش بود .
اون مشکلی نداشت و همینجوری میگذروند .
تا اینکه ۱۴ سالش شد . تابستون با خونوادش و خونواده دوست باباش رفتن شمال . با دختر دوست باباش (مریم) خیلی جور بود اونم همسن خودش بود . یه روز عصر با هم رفتن کنار دریا و مریم داشت گیتار میزد و با هم داشتن میخوندن که یه دفعه متوجه شدن کسی داره نگاشون میکنه یه پسری که بعد فهمیدن برای مسافرت اومده شمال و خونش تهرانه و ....
اون پسر از دختر قصه ما خوشش اومد و شروع کرد به حرف زدن . اون دخترم که تا اون موقع همه فکرش تو درسش بود نمیدونست چرا جذب اون پسر شده بود . خلاصه اونا با هم دوس شدن و شدن همه زندگی همدیگه . وقتی اومدن تهران خیلی روابطشون بیشتر شد و طوری که همه فکر و ذکر هم شده بودن . اون دختر را تشویق کرد درس بخونه خوب تا دانشگاه قبول شه دخترم اون سال کلی با اون راه اومد تا اونم دانشگاه قبول شه چون اون سال پیش دانشگاهی بود .
خلاصه اون پسر قبول شد تهران و اونا کلی با هم بودن همیشه اما هیچکس از رابطه اونا خبر نداشت . اونا ۵ سال با هم بودن و قرار بود وقتی دختر دانشگاه قبول شد و درسش تموم شد اون پسر با خونوادش بیاد و ...
خلاصه اونا روز شماری میکردن برای اون روز تا اینکه یه روز وقتی دختر ۱۹ سالش بود اون پسر میخواست بره شمال برا ۱ روز چون دوستش اونجا کار داشت وقتی به دختر گفت دختره یه دفعه بدنش خالی شد . هر چی بهش گفت نرو به دلم بد افتاده فایده نداشت اونا گفتن میریم و زود بر میگردیم .
اما
اونا راه افتادن اما هیچ خبری نشد ازشون دختر داشت میمرد هرچی با موبایلشون تماس میگرفت جواب نمیداد تا اینکه دوست اون پسر بعد ۲-۳ روز زنگ زد و بهش گفت که همه زندگی اون دختر تو تصادف رفته پیشه خدا .
نمیفهمید چی دور و برش میگذره وقتی به هوش اومد دید تو بیمارستانه و مامانش و باباش و داداشش نگران بالا سرشن اما نمیدونستن چی شده . از اون روز اون دختر شد یه مرده متحرک .
براش دیگه هیچی مهم نبود میخواست بره پیشه اون برا همین ۲-۳ بار سعی کرد که خودشو از بین ببره اما هر دفعه نشد .
داشت از بین میرفت . اما هیچ کاری نمیتونست بکنه .
تا اینکه تو همین درگیریا دید که باباش مریضه . دکتر میگه سرطان داره فوری باید عمل شه و ۱٪ هم بهش امید ندارن . خیلی وحشتناک بود . باباش به خاطر اون مریض شده بود چون میدید دخترش روز به روز از بین میره اما نمیفهمید چشه تا اینکه ناراحتی هاش به سرطان تبدیل شده بود .
نمیدونست دیگه باید چه کار کنه . باباش که همه وجودش بود جلو چشش داشت از بین میرفت . بماند چه کشید اون ۱ سال . نمیتونست جلو هیچ کس گریه کنه . باباش باید روحیش خوب بود . مامانش که از خودش داغون بود این که دیگه نمیتونست جلو اون گریه کنه و ... چقدر توی راه پله های بیمارستان از حال رفت از زور گریه همه پرستارای بخش میشناختنش . میدونستن که از پله میاد بالا تا تو فاصله طبقات اشکاشو بریزه که جلو باباش گریه نکنه . خلاصه باباش بعد ۲ عمل و کلی شیمی درمانی و پرتو درمانی خدا رو شکر خوب شد .
اما تو این مدت اون دختر همون یه کوچولو قدرتی هم که توش بود از بین رفت .
تا اینکه با یکی دوست شد کسی که میفهمیدش همه جریانه اون پسر و باباش رو براش گفت و اونم درک کرد . خیلی خوشحال شد اون داشت کمکش میکرد که خوب شه . آره یه کم قوی شده بود .
دانشگاه میرفت و همیشه شاگرد اول بود چون اون میخواست رفت گیتار یاد گرفت چون هم اون پسر که همه زندگیش بود ازش خواسته بود و هم این که اینهمه کمکش کرد .
داشت قوی میشد چون بهش گفته بود اگه باز ناراحت باشی بابات باز مریض میشه .
اونا با هم کلی جور شدن اما پارسال اونی که فکر میکرد یه آدم خیلی خوبیه و ... ازش یه درخواستی کرد که اون دختر نمیتونست به اون درخواست جواب مثبت بده اون پسر هم خیلی ساده با شنیدن کلمه نه از زبون اون دختر خیلی راحت بهش گفت نمیخوام ببینمت دیگه و رفت برای همیشه .
و اون دختر بلند نشده باز به زمین افتاد و اینبار هنوز نتونسته بلند شه همه سعیش رو داره میکنه اما هنوز نمیتونه .
اون دختر هیچکس اما نمیدونه که ناراحته چون همیشه یه نقاب داره رو صورتش که کسی نفهمه اما وقتی میاد اینجا نقابش رو بر میداره و از اون همه تظاهر به خوشحالی و ... فرار میکنه .
چند وقت پیش با یک وب آشنا شد و برا نویسنده اون وب میل زد چون حس میکرد نوع نوشتن اون به خودش میخوره .
اون آدمم جوابشو داد و سعی کرد خیلی کمکش کنه . و بهش گفت اینجا بنویسه و حرفا رو تو خودش نگه نداره .
اونم اومد اینجا و کلی دوست خوب پیدا کرد که دارن کمکش میکنن که بلند شه .
نمیدونم چی میخوام بنویسم .
آره همه سعیم رو میکنم که آدم شم .
نمیخوام بیفتم . باید بلند شم و میشم .
مطمئنم که خوب میشم .
همه شماها هم ازتون ممنونم خیلی خیلی کمکم کردین .
قول میدم که خوب خوب شم .
نمیدونم خودمم دارم راست میگم نگران نباش .
نمیذارم دوباره بیفتم .
ممکنه سخت باشه اما همه سعیم رو میکنم .
میخوام بشم همون آدم قوی قبلی .
آره دارم خوب میشم .
از همتون ممنونم که بهم کمک کردین و تنهام نذاشتین .
خیلی خوشحالم تو این مدت با شماها آشنا شدم .
تمام سعیم رو میکنم که بلند شم .
فعلا که زدم به بیخیالی .
آره اینجوری بهتره . کاری ندارم دور و برم چی میگذره .
اما یه کم از دوستام ازم شاکین .
اشکالی نداره من که نمیتونم اونجوری که اونا میخوان باشم .
آره قول میدم ایندفعه زمین نخورم .
تمام سعیم رو میکنم .
از دیروز شروع کردم به حرفت گوش دادم خودمو زدم به بیخیالی . هر کی هرچی میگه انگار نه انگار .
استاده اومد گفت میخوام امتحان بگیرم منم راحت نشستم امتحان دادم اولین بار بود که آروم بودم موقع امتحان و با اینکه نخونده بودم نمره کامل گرفتم .
با حاله از حرف هیچکی ناراحت نمیشم .
آره دیگه می خوام یه مدت اینجوری باشم ببینم چی میشه .
آره من دارم خوب میشم . دارم بلند میشم .
باشه وقتی خوب شدم اسم وبم رو هم شاید عوض کنم .
نمیدونم اومدم باز چی بگم . هیچی نمیدونم .
نه دوباره نیوفتادم . نمیذارم که باورم شه دوباره افتادم . نه نمیافتم . فقط نمیدونم چمه .
یه جورایی یه کم باز قاط زدم .اما خوب چه کار کنم ؟
چیزه کمی بوده ؟؟؟؟؟ دلم براش تنگ شده . حس میکنم برا هیچ کس مهم نیستم . نمیتونم هیچ کاری کنم برا هیچ کس . از خودم بدم میاد .
حتی به خودمم نمیتونم کمک کنم .
آخ خدا جون دلم براش لک زده آخه مگه چیزه کمیه ؟؟؟؟؟
همه کسم بود اون . همه زندگیتو از دست بدی و بعد هی به خودت بخوای بباورونی که نه چیزی نشده .
من ناراحت نیستم که فراموشش کردم . اون جریان ماله چند وقت پیشه تازه که نیست .
غیر اون چرا نمیتونم که ...
ممنونم ازت که من و اونو درک میکنی .
آره شاید باید زودتر بهت میگفتم اما ...
ببین اون موضوع منو داغون کرد خیلی زیاد تا چند وقت هیچی نمیفهمیدم .
می خواستم برم پیشش اما نمیشد . دلم براش خیلی تنگ شده اما میدونم که دیگه نمیتونم ببینمش .
من نباید زندگیمو به خاطر اون خراب کنم . همه اینا رو دارم میفهمم .
اما خیلی سخته .
ووووووووووووووااااااااااای باز باید تا ۴شنبه صبر کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاش میشد ببینمت اونجوری راحت تر میشد باهات حرف بزنم .
نمیدونم .
آخ گردنم خیلی درد میکنه ببخش نمیتونم بنویسم .
ممنون که ناراحت نیستی و باور کردی .
ببین من شنبه صبح تصادف کردم و اولش خوب بودم . اما شب خیلی حالم بد شد . از شانس بدم هم این دوستم فهمید من ناراحتم و تصادف کردم .
اونم اومده اینجا و پست قبلی منو در مورد تصادف خونده تو رو با کس دیگه ای اشتباه گرفته و این حرفا رو زده اما ننوشته که خودش اینجا نوشته .
به منم هیچی نگفت تا دیشب که یه کم بهتر شدم گفتم سر بزنم و دیدم که بله . از دیشبم نتونستم پیداش کنم .
اون تو رو نمیشناسه اما موضوع تصادف موضوعی هست که ... تا حالا بهت نگفتم یه چیزی رو .
اما با این کار اون مجبورم بهت بگم .
امروز که باهات حرف زدم بهت میگم که اون تو رو با کی اشتباه گرفته .
پیداش میکنم و مجبورش میکنم اینجا بیاد و ازت معذرت خواهی کنه .
اما بازم ممنونم که منو بخشیدی و ناراحت نیستی ازم .
من شرمندم .
به خدا من شرمندم اما یه مشکلی پیش اومده .
یه سو تفاهم .
اون پست قبلی رو من ننوشتم . به خدا کار من نبود . یکی از دوستام که چند وقت پیشم اینجا نوشته بود بدون اجازه من اومده اینجا و نوشته ایینارووو .
من این چند روز به خاطر تصادفم به اینترنت دسترسی نداشتم . چون حالمم خوب نبود اون اومده اینجا و ...
من اصلا تا الان نمیدونستم همین الان اومدم اینجا و دیدم این حرفا رو .
به خدا شرمندتم . منو ببخش .
تو فکر میکنی من واقعا بتونم خوبیایه تو رو فراموش کنم و اینجوری جوابشونو بدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فردا بهت زنگ میزنم . ۲شنبه است دیگه . باهات حرف میزنم .
اما تو رو خدا ازم ناراحت نباش برات توضیح میدم .
اینم اینکه تو فقط یه آدم دروغ گو هستی . ازت بدم میاد نه برا اینکه نبودی چون میدونم و میدونی که بدون تو هم میشه .
ازت متنفرم چون دروغ گو هستی . اصلا فکر نمیکردم که از تو هم دروغ بشنوم . واقعا متاسفم .
ازت متنفرم .
ازت بدم میاد
فک نمیکردم تو هم ایجوری باشی .
اگه نبسته بودم الان تو بیمارستان بودم یا تو مرده شور خونه .
نمیدونم چی بگم .
اون تصادف ... یخ کردم وقتی خوندم . بعد اون مگه نگفتی که تلفنت دسته خودت نیست ؟؟؟؟؟؟
دارم روانی میشم
اومدم بنویسم باز .
حالم خوبه یعنی از قبل بهتره . آره دارم همه سعیم رو میکنم که خوب شم . چون باید خوب شم .
امروزم گذشت . یاد گرفتم یعنی میخوام که از روزام استفاده کنم نذارم همینجوری بگذره البته الان در حد حرف هست امیدوارم روزی به عمل بینجامد .
امتحانت خوب شد ؟؟؟؟؟
دیروز اول دلم گرفت از اینکه نشد باهات حرف بزنم چون میخواستم یه چی رو بهت بگم اما خوب نشد بعد یادم افتاد که خوب نباید ناراحت شم دلیلی نیست برای ناراحتی . بعدا که باهات حرف زدم بهت میگم خوب .
اره دارم خوب میشم و همه سعیم رو میکنم چیزی خراب نکنه این خوب شدنمو . نمیخوام دوباره بخورم زمین حالا که دارم پا میشم .
زود بیا و بنویس .
منتظرم .
این هفته که ۱ بار با هم حرف زدیم .
اومدم بگم :
روزت مبارک استاد
امروز باهام کلی حرف زدی .آره حرفات درسته و قبول دارمشون تو حق داری من زیادی دارم تند میرم برام لازمه .
امروز تو دانشگاه دعوام شد اما خوب بهم نریختم خیلی . خوب ببین دارم خوب میشم کم کم .
می خوام نذارم چیزی داغونم کنه هرموقع قاط زدم میام اینجا مینویسم تا آروم شم و نذارم روم تاثیر بذاره .
میدونی اما یه کم بدم اومد از آدمای دور و برم . از این پسرهایی که به خودشون اجازه میدن که هر کاری دوس دارن بکنن و به هرکی هرچی میخوان بگن .
کلی وقت بود بهم گیر داده بود کلی بچه ها بهش گفتن دور این رو خط بکش اما نفهمید منم کلی باهاش دعوا کردم .
حقش بود البته .
میدونی ؟ دلم میخواد ...
آخ خدا جون .... این خدام بد وسیله ای شده ها . هر موقع کم میاریم یا میخوایم قسم بخوریم یا .... میریم سر وقتش کاریم نداریم که قبولش داریم یا نه .
اون اولا تنها کسی که معنی واژه ها رو میفهمید تو بودی . تو فقط معنی آره و نه هام رو میفهمیدی و میدونستی حتی همون بار اول بهم گفتی این آره از اون آره ها نیست .
حالا چی شده ؟ دیدی مثل قبل نیستی ؟ چی شده که تو هم شدی مثل همه و فک میکنی همه چی رو باید گفت ؟ حرف پشت کلمات و رفتار ها رو فراموش کردی ؟
آره به خیالت اینجوری فک میکنی بهتره آره فک میکنی که اینجوری اون حس و وابستگی کم میشه و از بین میره اما چی شدی که نمیفهمی که حس از بین رفته ؟؟؟؟؟؟؟؟
تو دیگه منو نمیشناسی ؟؟؟؟؟؟؟؟
آره اینجوری میخوای به من کمک کنی میدونم آره من وابستگی رو از دست میدم و اون حس هم از بین میره هر چند که از بین رفته. اما نمیفهمی که یه چیز بزرگ این وسط خراب میشه که هیچ جوری نمیشه درستش کرد .
آره من خوب میشم پا میشم وایمستم. میدونم که خوب شدنم دسته خودمه پس پا میشم آره میخندم دوباره تو هم که دیگه معنی پشت همه چی رو از یاد بردی ... و به خیالت ...
تلاشم رو میکنم که خوب خوب شم اما هر خوب شدنی که خوب شدن نیست . هست ؟؟؟؟؟؟؟؟
نه نترس عاقل تر از اینا شدم که بخوام همچین کاری رو بازم تکرار کنم نه نمیکنم . حتی اگه میخوای برات قسم میخورم که دیگه فکر اون کارم نمیکنم چون مطمئنم بعد اونم چیزی نیست .
اما این وسط یه چیزی خراب شده برا همیشه. دیگم درست نمیشه .
نه به اون حس هیچ ربطی نداره . میگم من از ۵شنبه اون حس رو فراموش کردم گیرم تو باور نکنی و بگی نمیشه اما من برا باور تو کاری نمیتونم بکنم هرچی هم بگم نمیفهمی و باور نمیکنی اما خوب پیش خودم مطمئنم که اون حس دیگه نیست .
نه برام نشدی مثل غریبه که هیچ وقت نمیشی برام یه داداشی هستی همونی که از اول بودی . اصلا کار من از اول اشتباه بود . من نباید اون حس رو بهت میگفتم اما خودت خواستی و کاریش نمیشد کرد . حالام من هرچی بگم تو باور نمیکنی اما خودم میدونم و این برام کافیه .
پس مطمئن باش که این چیزی که خراب شده هیچ ربطی به اون حس و ... نداره اینو بهت قول میدم چون دیگه حسی نیست .
آره من پا میشم تو هم خوشحال میشی که من خوب شدم هم برا خاطر من و هم برا اینکه فک میکنی کارتو خوب انجام دادی (خوب این خصلت همه آدماست) اما هرگز نمیفهمی که چه چیزی تو وجودم خراب شد و ریخت .
هر خوب شدنی خوب شدنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو برا من مثل داداشم هستی و خواهر و برادر که به هم وابسته نمیشن اگرم بشن فرق داره با اون وابستگی که تو میگی .
بهت احتیاج دارم . الان باز مصطفی میگه دوست داشتن رو التماس نکن اما من و تو که میدونیم این چیه .
خودتم میدونی میتونم درست شم اگه بهم اعتماد داشته باشی که متاسفانه نداری
به خدا گیج شدم .
نمیدونم چی بگم .
نمیدونم بهت چی بگم . واقعا کم آوردم .
فکر نمیکردم کسی که قراره کمکم کنه اینجوری بزنه زیر همه چی .
نه نگو که کاری نتونستی بکنی و بهتره بری و ... نه حرفم این نیست خودتم خوب میدونی که این نیست .
میدونی خیلی سخته که ...
برام تکراری نشدی آره بهت وابسته شده بودم اما میتونستم درستش کنم اگه تو هم میخواستی و بهم مهلت میدادی .
نمیدونم چی بگم . فردا باهات حرف میزنم .
فکر کنم دیگه شدم یه ادم تکراری مثل همه....
شاید این جوری بهتر باشه...
bayad yad begiri ghavi bahsi
vaghteshe 2 bare pashi vasti
dige daste khodete
dige daste man nist
har chiam lazem bood yad gerefti
khoda ro shokr dige alan hich vabastegie ham be man nadari
fek konam barat shodam mesle hame
movazebe khodet bash
به جون خودت یه بلایی سر خودم میارم که تا عمر داری یادت باشه .
میدونی ۲-۳ بار این کارو کردم پس برام کاری نداره .
ایندفعه باور کن از روی پل بهت زنگ نمیزنم . بلکه وقتی افتادم پایین میفهمی .
جونه من این کارو نکن .
تو رفیق نیمه راه نیستی مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه خواستی دیگه اثری از من نبینی برو .
دوست من دیروز اومده و کلی اینجا حرف زده که بماند چه بلایی سرش آوردم چون حرفایی رو زد که ...
آره من حالم زیاد خوب نبود یعنی نیست اما هیچی هم نمیتونم بگم همرو اون گفته الانم نمیتونم هیچ جوری ماستمالیش کنم .
آره حالم بد شد دیروز و پریروز اما تقصیر تو نیست .
خودم خسته ام .
خودتو مقصر ندون چون تقصیر تو نبوده بهتر که گفتی شایدم ... نمیدونم .
دیگه نمیدونم چی بنویسم اصلا هیچی به ذهنم نمیرسه میخواستم ببندم اینجارو اما یکی از بچه ها (مانی) نذاشت .راستی مانی جان از همین جا معذرت میخوام ازت فک کنم این دوست من مزاحم تو هم شده . دیدم منو به زور خوابوندهاااااا . به هر حال متاسفم .
دیگه نمیتونم بنویسم
من دوسته دختر تاریکی هستم .
نه اونی که این وب رو براش مینویسه من یه دوست دیگه اش هستم .
نمیدونم چش شده از دیروز که از دانشگاه داشتیم میامدیم با یکی تلفنی حرف زد نمیدونم کی بود اما فک کنم کسی بود که براش مینویسه اینجا . بعد که داشتیم میاومدیم خونه یه دفعه حالش بد شد .
سرگیجه داشت هرکاریش کردم حاضر نشد ببرمش دکتر مامانش اینام خونه نبودن برا همین من رفتم پیشش هرچی داد و بیداد کردم فایده نداشت ترسیدم تنهاش بذارم .
اومدیم خونه و بهش غذا دادم و به زور بردم خوابوندمش .بعد که پاشد گفت بهترم اما نمیدونم چش شده اصلا حالش خوب نیست .میگه خوبم اما داغونه این چند وقت خیلی بهتر از الان بود .
تا اینکه دیشب حالش باز بد شد و این بار اینقد حالش بد بود که بردمش به زور دکتر . دکتر گفت فشار عصبی است نمیدونم یه دفعه دیروز چش شده بود . خیلی عصبی هست . امروزم حالش اصلا خوب نیست . الانم به زور خوابوندمش . مامانش اینام دارن میان و نمیدونم چی باید به اونا بگم .
نمیدونم چرا اومدم اینجا و دارم مینویسم اون خبر نداره از این کار من نمیدونم کارم درسته یا نه .
اما گفتم شمایی که داره این وب رو براتون مینویسه شاید بدونین دیروز چش شد . از تو دانشگاه ساعت ۱۰:۳۰ اینا بود که من دیدمش اصلا حالش خوب نبود .
اگه میدونین چیزی بگین . خیلی نگرانشم .
از همه شماها هم که میاین اینجا ممنون میشم اگه بتونین کمکش کنین .
اما شما که من نمیشناسمتون اما فک کنم دختر تاریکی باهاتون راحته که براتون مینویسه حرفاش رو خواهش میکنم بهش کمک کنین خیلی داغونه
امروز ناراحتت کردم معذرت میخوام .
میدونی ؟ فک میکنم خیلی خسته ام آره میگم میخوام آدم شم اما نمیشه .
آخه من چه مرگمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا نمیتونم مثل بچه آدم زندگی کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا باید زجر بکشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو چرا نمینویسی دیگه برام ؟؟
دلم تنگ شده برا حرفات .
میدونی ؟ دلم تنگ شده برا خودم . من کجام ؟
تو کدوم روز خودم رو جا گذاشتم ؟
رفتم جلو آینه خودمو نشناختم . کجاست اون من اصلی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی سرش اومده ؟
خیلی دلم براش تنگ شده .
فهمیدم نباید برم جلو آینه تا یادم باید اینی که اینجاس یه غریبس .
نرم تا از خودم نترسم .
نمیدونم چرا حالت بده اما امیدوارم فقط خستگی باشه نه چیز دیگری .
امروزم رفتم دانشگاه و باز این استاد مسخره ادبیات اومد و امروز دیگه حتی به سهراب سپهری هم رحم نکرد و حرفها و شعرهای اونم برای خودش تفسیر کرد .(خداییش این باید استاد قرآن میشد )
حالم خیلی بهتره از قبل کم کم دارم بلند میشم .کلی دوستای خوب و تازه اینجا پیدا کردم که راهنماییم میکنن هر کدوم به نوعی .
آره میخوام برم به جنگ غم . میدونم که ما به وجود اومدیم تا زجر بکشیم اما میتونیم کمتر زجر بکشیم .
شاید بزنم به بی خیالی اما مطمئنم نمیتونم سعی میکنم کمتر عصبانی شم چون دارم میفهمم همین طور که این زندگی ارزش نداره اتفاقات هم ارزش ناراحتی ندارند .
بعد هم من چرا باید ناراحت شم و کارهایی انجام بدم در عین ناراحتی که اون بالایی بشینه و به من بخنده .
نه این کارو نمیکنم .
میخوام از رو ببرمش .
میدونی ؟ روزی که خدا داشت میفرستادم این پایین گفت : میفرستمت جایی که پر از غم و سختی است . میدونم نمیتونی تحملش کنی .
اما من میخوام تحمل کنم تا روش کم شه . آره میخوام روش رو کم کنم .
میخوام بفهمه که من کم نمیارم جلوش .
بازم اومدم بنویسم نمیدونم چی میخوام بگم اما وقتی خسته میشم میام اینجا چشام و میبندم و هرچی تو دلمه میگم شاید کمی آروم شم .
امروز باز عصبانی و ناراحت شدم از دست استادم . نمیدونم این ترم چمه حالا که ترم آخره من قاط زدم .
استادی که هفته پیش ارائه داشتم براش نمره ۳ داده بهم از ۵ کلی حالم گرفته شد . آخه نمیشد هم بهش غر بزنم چون با توجه به کاری که کرده بودم نمره خوبی بود .
اما چرا کسی نمیفهمه که من حالم خوب نبوده ؟؟؟؟؟؟؟
در عوض امروز استاده امتحان نگرفت و کلی حال کردم . اگه میگرفت بیچاره میشدم .
اما باز فردا باید این استاد ادبیات مزخرف رو تحمل کنم با نظریات چرتش که فکر میکنه همه ما عرب هستیم .
نمیدونم اسلام و قرآن درس میده یا ادبیات ...
گفتی دست رو بد چیزی گذاشتم . نمیدونم شاید حق با تو باشه . آره کسی نشناختتش و همین آزارم میده که چیزی یا کسی که هیچ شناختی ازش نیست میاد و برات تصمیم میگیره .
شایدم من دارم اشتباه میکنم . نمیدونم دیگه عقلم کار نمیکنه
امروز امتحان دارم و هیچی بلد نیستم . اصلا درس نخوندم .
نمیدونم این ترم چرا اینجوری شدم . از دست خودم عصبانیم حسابی .
میبینی خیلی از دوستا میگن به خدا امید داشته باش . آخه مگه میشه ؟ مگه خدایی هست ؟ اکرم باشه دوسش ندارم . چون ما رو آفریده که زجر بکشیم و اون لذت ببرم .
یا شایدم برا اینکه (به قول استادای معارف ) سپاسگذارش باشیم و شکرش کنیم که چش آخه ؟
ِآخ که دوباره خسته شدم . میدونی این بی ایمانی هم خیلی چیز وحشتاکیه این حسی که الان من دارم یه خلا توم به وجود اومده .
نمیدونم چرا .
وای یکی نیست به من بگه بشین درست رو بخون . میخوام سر جلسه امتحان مدیریت این چیزا رو بنویسم ؟؟؟؟؟؟؟؟
آره میشه بنویسم .
مینویسم اگر خدایی هم وجود داشته باشه اصلا مدیر خوبی نیست .
نظر تو چیه ؟
راستش خودمم نمیدونم این روزا چی داره بهم میگذره . برای همین نمیتونم چیزی بهت بگم .
فقط اینو میدونم که شکست نخوردی مطمئن باش .
تو به من خیلی چیزا یاد دادی کمترینش اینه که من دیگه اون کارو تکرار نمیکنم . این چیزه کمیه ؟؟؟؟؟؟
به خدا نه .
ببین تو برا من خیلی تا اینجاشم زحمت کشیدی . مطمئنم به جای خوبی میرسیم . من فقط کمی ضعیف شدم همینه که زود قاطی میکنم . اما قول میدم درستش کنم .
میخوام برم جنگ آره اما تو هم باید پیشم باشی .
آره میترسم از تنها موندن .
میخوام تنهام نذاری چون بهت احتیاج دارم تا دوباره بلند شم از جام .
پیشم میمونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بیا جفتمون تسلیم نشیم .
تازه اگه آخرشم من نشم مثل اول بازم کلی چیز یاد گرفتم .
دیگه اونکارا رو تکرار نمیکنم . دوستای خوبی پیدا کردم . از همه مهمتر با تو آشنا شدم و...
پس ببین شکست نخوردی .
لازمه یه چیزو همین الان بگم که مثل خیلی از دوستان اشتباه نکنید .
من و ایشون فقط با هم دوستیم یه دوستی ساده . یه رابطه خواهر برادری همین .
ایشون کسی بود که به من کمک کرد که اینجا رو راه بندازم . باعث شد دیگه فکر خودکشی نیفتم .
نمیدونم این روزا داره چی بهت میگذره...اخه میدونی چند وقته فقط وقتی زنگ میزنی منتظری تا من حرف بزنم....از خودت هیچی نمیگی....
نمیگی کجایی.... اون جا چی داره میگذره....چرا حالت یهو این جوری شده
میدونی...این روزا دارم خیلی میترسم...میترسم که ما تهش به هیچی نرسیم...میترسم....از اینکه دوباره نخوای پا شی و واستی...نشه که دوباره لبخند رو لبات برگرده....
به خدا قسم میخورم...دنیا جمع بشن نمیتونن اون روزای خوبو برگردونن....مگه اینکه ته دلت بخوایشون...بخوای که دوباره پا شی و مثل قدیما لبخند بزنی...کاشکی میتونستم نزدیک تر باشم....بیشتر حرف بزنیم و ...اما یه چیز رو بدون...هیشکی نمی تونه راه برگشتو نشونت بده...مگه اینکه خودت بخوای که پیداش کنی...
ببین...یه نگا بکن...ببین من تو این دو هفته چی کار واسه تو کردم؟هیچی...شاید اصلا کمکی نکردم...اخه تو حالت اصلا بهتر نشده...میدونم اگه فردا با لبخند بهم زنگ بزنی بازم چیزی عوض نشده...اتیش زیر خاکستری...و فرداش دو باره با کوچیکترین چیزی که اذیتت کنه بهم میریزی...میشی درست عین روز اول...روز از نو روزی از نو...
این اتیش رو از ریشه خاموشش کن...بذار زندگیت عوض شه...شاید وقتش باشه شجاع باشی...وقت جنگیدن واسه بقاع و شادی...تو که نمیخوای تسلیم شی ؟؟؟
هر چی غم اومد تسلیم نشو...بهش بخند...این قدر بخند تا اعصابش خورد شه و خودش بره...با همه چی کنار بیا...دنیا هیچ وقت به روش ما پیش نمیره....بزار هر جور میخواد پیش بره....ولی باید یه چیز رو بدونه...اینکه تو جلوش کم نمیاری...
اون کارای رو که گفتم رو ادامه بده...واسه قوی شدن باید خوب بخوری...خوب بخوابی و به موقع استراحت کنی...
فردا قراره ساعت ۴ بهت زنگ بزنم...نمیدونم چی باید بگم...انگار این وسط یه چیزی شکسته...دیگه به قدرت خودم واسه کمک به تو هم اطمینان ندارم....کمکم کن که کمکت کنم...
به خودم هر دفعه اینجوری میشه از اون روز لعنتی به بعد میگم نکنه که نمیخواد گوشی رو برداره .
میدونم باز دارم قاطی میکنم.
نمیدونم چرا قوی نمیشم باز . امروز رفتم برا نامزدی داداشم لباس خریدم که مثلا ذوق داشته باشم اما خنده هام همش الکیه .
تازه از دست بابا هم حالم گرفته . خیلی عصبی شده چند وقته و منم خیلی ضعیف شدم زیاد با هم مشکل نداریم اما دیشب و پریشب سرم داد کشید اونم به خاطر یه آدم عوضی که من ازش متنفرم و
بابا گفت اون از اونایی که تو میشناسی آدمتره .
منم شدم مثل این بچه های ۲ ساله و زدم زیر گریه آخه عادت نداشتم بابا سرم داد بزنه .
از خودم بدم میاد میدمنم الان باز میگی خودتو دوس داشته باش اما از این خودم بدم میاد آره اون آدم قوی و شاد و سرحال قدیمی که خنده هاش واقعی بود رو دوس دارم اما اینی که الان هست رو نمیتونم .
کاش بیای و بنویسی
منتظرتم .
نمیدونم خسته ام . انگار این خستگی نمیخواد از تنم در بیاد .
یه جورایی قاطی کردم و اینبار گیر دادم به تو . شایدم به قول تو از اون قول شروع شد اما نمیدونم .
امروز بعد حدود ۲ ماه رفتم کلاس گیتار چون کلی وقت بود بهش دست نزده بودم گفتم افتضاح وضعم الان . اما وقتی استاد گفت بزن و شروع کردم به زدن دیدم قشنگ آهنگم در میآد فقط یه کم دستام ضعیف برا گرفتن آکوردای باره . که استاده گفت درست میشه . ۲ تا آهنگ قشنگم یادم داد برا این هفته .
خوب بود . اما بقیه چیزا درست نشده . نمیتونم مثل قبل درس بخونم برام بی تفاوت شده پروژه هام
نمیخوام روشون کار کنم . مثلا ۳شنبه امتحان دارم اما حتی جزوه هم ندارم . نمیدونم حالا ترم آخر چرا اینجوری شدم .
اومدم بازم بنویسم . از چی نمیدونم اما میخوام بنویسم .
گفتی خسته ام یا خوب نیستم . نمیدونم چرا اما آره خوب نیستم . قاطی کردم کمی باز .
تو هم یه جوری شدی . نمیدونم چرا اما عوض شدی .
یه دوست میگفت آدما اگه عوض نشن میپوسن و میگندن میدونم اما این عوض شدنتو دوس ندارم .
همینطور که این عوض شدن خودمم دوست ندارم .
همه میگن تو چته مگه چه غمی داری ؟
آره قبول غم من مثل غم شماها نیست شاید خیلی خیلی کوچکتر از غم خیلی از شماها باشه .
اما برا خودش دنیایی هست .
آره من غم از دست دادن کسی رو ندارم . همه پیشمن همه خوبن و مهربون . اما مگه اینا کافیه ؟
نمیدونم چمه چرا شدم مثل یه آدم دیوونه . بهم نگین شاد باشم چون من اومدم اینجا تا خودم باشم اینجا حداقل برای چند دقیقه هم شده اون صورتک دروغی و خندون رو بندازم دور . بذارین اینجا خودم باشم .
بیرون اینجا نباید ناراحت باشم تا بابا و مادر ناراحت نشن . تا مریضی بابا دوباره شروع نشه .
آره من از مریضی بابا اینجوری شدم . اونموقع تمام قدرتم رو استفاده کردم تا قوی بمونم اما تموم شد دیگه .
من بدم میاد از همه . از خدا حتی برام اینقد خدا خدا نکنین . آخه کجاس این خدایی که میگین ؟
خلاصه این درد منه . خیلی ها اسمشو گذاشتن غم مرفهین بی درد یا غم بی دردی . شما هم هرچی میخواین بهش بگین . اما این تو وجود من هست .
داشتم درست میشدم اما باز قاط زدم .
نمیدونم چرا . اما داغونم . دلم گریه میخواد اما اشکام خشک شدن .
میدونی ؟ خسته شدم . بدم میاد از همه . از همه اونایی که میخوان تصمیم بگیرن برا همه .
از استاد ادبیاتم که با کلی ادعا حافظم غلط میخونه . ازهمه اونایی که به خودشون اجازه میدن فکرکنن که حافظ مثلا وقتی میگفته می منظورش می و شراب نبوده بلکه عشق الهی بوده . یکی نیست بگه آخه آدم عوضی تو از حافظ چی میدونی ؟ حالا اگه حافظ منظورش شراب باشه دیگه حافظ نیست ؟؟؟؟؟؟
یا از این زنهای شهید آخه به شما چه دخترا چه جوری لباس میپوشن ؟؟؟؟؟؟ اصلا من از شهیدام متنفرم بابا آخه مگه من بهت گفتم برو شهید شو که اینهمه باید منت رو سرم باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از همه اونایی که فک میکنن کلی بامزن همه بدم میاد .