
به خدا شرمندتم نمیدونم حالا چه جوری رو من فکر میکنی . امما فردا برات توضیح میدم .
میدونی وقتی نظر اولت رو خوندم انگار یه پارچ آب یخ ریختن سرم . حالم خیلی بد شد اونا رو نوشتم اما نمیدونی چه حالی داشتم .
حس کردم تنها تنهام .
خواهشا منو ببخش
و بیا اینجا
من نمیرم . اصلا نمیتونم که برم اونم یه دفعه و بی خبر .
ازت با تمام وجودم معذرت میخوام .
به خدا نمیخواستم اینجوری شه .
فردا بهت زنگ میزنم و در موردش حرف میزنم .
باید منو ببخشی وگرنه شب خوابم نمیبره .
خیلی خیلی ناراحتم که دل مهربونت ازم گرفت اما قول میدم جبران کنم .
منتظرتم . فردا هم بهت زنگ میزنم .
بعد پست قبلیم رو بخون و نظر بده .
زود زودش بیا پیشم .
ازمم اگه ناراحت شدی برام بننویس که ناراحت شدی .
نمیدونم چرا اینجوری شدم یه دفعه .
میدونم میخوای بهم چی رو بفهمونی اما الان این درس برام خیلی زوده . خیلی خیلی خواهشا دیگه این کار رو نکن .
بگذریم کلی چیز میخواستم بهت بگم .
اما باشه برا بعد .
زود بیا بنویس .
دیروزم بماند . می دونی ؟ امروز با کلی ذوق اومدم حرفاتو بخونم و بنویسم . کلی حرف داشتم برات اما
من در مورد دیروز هیچی فک نکردم هیچکدوم از اینا که گفتی . من فقط گفتم شاید سر کلاس بودی همین . دیروزم ازت ناراحت نشدم اما الان ازت ناراحتم . میدونی من ...
بگذریم اصلا مهم نیست . اصلا من کیم که بخوام ازت ناراحت شم یا ...
میخواستم کلی باهات حرف بزنم و بنویسم اینجا اما نه . یوزرنیم و پسورد وب رو برات میفرستم . هرکاری خواستی باهاش بکن .
دیگه من نیستم . هیچ جا نمیتونی پیدام کنی .
ممنون بابت اینکه اینهمه بهم کمک کردی و ... نمیدونم چی فک میکنی که این چقد بی معرفته یا ...
اما ما دیگه رفتیم .
بای
حرفات رو خوندم اما ... . میترسم . بابت حرفایه اون روز ببخش منو و ناراحت نشو ازم میدونم اونجوری نیستی .
و اما در مورد دیروز و درس جدید میترسم دیروز خیلی وحشت کردم از اینکه نبودی ...
بیخیال نمیتونم بنویسم .
اصلا شاید دیگه ................
بیا و برام بنویس منتظرتم .
ممنون که اومدی .
خسته نباشی امیدوارم بهت خوش بگذره .
آره به حرفات گوش می دم داروهامم می خورم بموقع چشم .
اما بازم میگم و می دونی که من اهل تعارف نیستم پس حقیقت رو میگم که اگه تو نبودی معلوم نبود الان من کجا بودم . پس بدون برام خیلی زحمت کشیدی .
درسام هم میخونم اما نمیتونم زیاد نمی دونم چرا اما نمیتونم انگار زیاد سرپا وایسم . یا درس بخونم .
گیتارم باشه سعی میکنم باهاش ور برم امیدوارم بتونم دوباره آکورد بگیرم . اما همه دستم درد میگیره با زدن ریتمها .امیدوارم درست شه .
برام دعا کن و منو یادت نره .
خواهشا زود زود بیا اینجا .
راستی ؟ فردا بهم زنگ میزنی ؟ ساعت ۴ تا ۴:۱۵ خوبه ؟
منتظرتم .
می خوام حرفاتو بخونم . مگه قول ندادی که مرتب بیای و بنویسی ؟؟؟؟؟
تو هم یعنی باید باور کنم که ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه من باور نمیکنم بیا و نذار که اینجوری فک کنم در موردت .
بیا خواهش می کنم .
تا یه کم بهتر شدم گفتی بیخیالش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه تو هم اینجوری بودی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه تو اینجوری نیستی پس بیا تا من باورم نشده که تو ...
باز دارم قاطی میکنم .
بیا
می دونی ؟ یه کم بهترم خوب نیستم اما بهترم . می بینی چقدر ضعیف شدم ؟ حتی طاقت یه زمین خوردن کوچولو هم ندارم . همه بدنم درد می کنه . اصلا تا سرم رو می یارم پایین همه سرم گیج می ره. یا وقتی زیاد پای کامپیوتر می شینم سرم درد می گیره .
نمی دونم چرا اینقدر ضعیف شدم .
امروز اما درسم رو خوندم با اینکه سرم خیلی درد می کرد اما پروژم رو انجام دادم و درس خوندم .
گیتتارمم فردا که تعطیله . بعدا باهاش کار می کنم . نمی تونم بزنمش .
یعنی این منم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من اینقد ضعیف شدم که ... ؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز صبح حالم خوب بود یه دفعه افتادم زمین و نفهمیدم چی شد وقتی به هوش اومدم که داداشم رو دیدم که نگرانمه و می گه منو میبینی ؟؟؟ همه بدنم یه جور خاص بود نشسته بودم اما میلرزیدم . همسایه داداشم برام آب قند و سون آپ و نمک آورده بود . بعدش بردنم درمانگاه و فشارم بعد همه این چیزا شده بود ۹ رو ۱۶ . کمبود ویتامین . دکتره میگه بدنت ضعیفه . کلی آمپول و ویتامین بهم داد و اومدیم خونه .
می دونی اون لحظه چه حسی داشتم ؟ وقتی قیافه داداشم رو دیدم و بعد که مامان و بابام فهمیدن ؟؟
فهمیدم من تا الان چقدر خودخواه بودم اگه یه بلایی سرم بیاد اینا دیوونه می شن .یادته بهت گفتم بابا مریض بود و من چقد داغون شدم و بابا نباید نگران شه یا عصبی ؟؟؟؟
بابا تا منو دید ناراحت شد کلی جلو خودشو گرفت اما قلبش ناراحت شد .
مامانم هم که انگار از تو خالی شده بود . داداشمم که هیچی و همینطور بقیه .
حالا من موندم و کلی کمپوت و آب میوه و ... قرص و ویتامین و آمپول .
تا تکون میخوری یه چیز باید بخوری . مامانم که می گفت به درک درس و دانشگاه و پروژه اگه یه بار دیگه اینجوری شی و بخوای برا درس اینجوری خودتو داغون کنی نمیزارم بری دانشگاه دیگه .
خوشحالم که هستی .
برام بنویس .
گفتی بنویسم و ادامه بدم باشه چشم ادامه می دم . می دونم برات شدم مثل چوپون دروغگو اما باور کن خودمم خسته شدم .
از اینکه اینقدر ضعیف شدم که با کوچکترین چیزی بهم می ریزم . می دونی ؟ خیلی بد شدم . تا کوچکترین چیزی می شه اولین چیزی که به ذهنم می رسه رو بدون فکر انجام میدم . دو مورد آخرم که اگه تو نبودی معلوم نبود الان کجا باشم .
خوشحالم که هستی می دونم اذیت می شی اما خوبه که هستی .
بذار یه چی رو اعتراف کنم حالم خوب نیست اما بهتر از اولم .
غذام رو می خورم . شب سعی می کنم که زودتر بخوابم .
راستی امروز بعد از مدتها رفتم سراغ گیتارم . باور می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتی که دوس داری منو ببینی . منم خیلی دوس دارم . کاشکی بشه یه روز ببینمت .
امروز نشستم و یه کم درس خوندم .جزوه هم رو درست کردم . کاری که کلی وقت بود انجام نداده بودم .
تمام سعیم رو می کنم که فردا که باهات حرف می زنم . حالم خوبه خوب باشه .
پس تا فردا .
منتظر حرفات هستم .
می دونم ازم ناراحتی به خاطر کار امشبم .
نمی دونی چه حالی داشت اون بالا نشستن و نگاه کردن به زیر پات . به ماشینایی که داشتن رد می شدن از اون زیر و در همین حال فکر کردن در مورد اینکه وقتی پریدی پایین حیف می شه که نمی تونی قیافه راننده بیچاره رو ببینی که تو عین یه بلا از آسمون رو سرش نازل شدی .
چه حالی می ده بوی خونی که می پیچه اونجا و مغزی که متلاشی شده کف زمین . و این باور قشنگ که تو مردی .
نیومدی چرا ؟ یعنی باید قبول کنم که ازم اینقدر ناراحتی که حتی نمی خوای جواب سوالام رو بدی ؟؟؟؟
اگه اینجوریه بهم بگو که منم دیگه ننویسم . چون اینجا حرفامو برات می نویسم . حرفایه دلمو می ریزم بیرون . که تو هم چون می خوای خوبم کنی به اصطلاح باید بدونی .
بهم بگو
می دونی امروزم حالم خوب نیست . نمی دونم چم شده .
خسته هستم از همه کس و همه چی . بدم می آد از همه کس و همه چی .
گفتی خودمو دوس بدارم اما مگه می شه ؟ مگه می شه آدم یه موجود به درد نخور و الکی رو دوس داشته باشه ؟
حس می کنم که به درد هیچی نمی خورم . به درد هیچ کس نمی خورم . وجودم زیادی هست .
می رم میآم . اینهمه آدم دور و برمند اما تنهام .می دونی ؟ دیروز یکی از دوستام کشیدم کنار و کلی باهام حرف زد . گفت : تو چیت تو زندگیت کمه ؟ دوستایه زیادی داری . خونواده خوب . هرچی بخوای در اختیارته و ... . می دونی ؟ به من می گفت مرفه بی درد . می گفت دردت ا ز بی دردیه .
شایدم حق با اون باشه . چون کلی آدم رو می بینم که وضعیتشون خیلی با من فرق داره و از من بدتره اما با شرایط کنار می آن .
می دونم من خیلی ضعیفم . اصلا با کوچکترین چیزی قاط می زنم . نمی دونم چرا .
آخه خدا اگه واقعا اون بالا هستی . بگو چرا منو آوردی این پایین ؟؟
آخه منو آوردی زجر بکشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بگو آخه خدا .
بهم ثابت کن هستی . اگه اقعا هستی .
نیومدی سر بزنی ؟ یعنی اینقد ازم ناراحتی ؟ ؟؟؟
می دونم ناراحتت کردم . اما بیا بازم یشم . سعی می کنم ۴شنبه حرفهای خوبی داشته باشم
از چی نمی دونم . خسته تر از اونم که به نوشته هام فکر کنم .
می دونی امروز یه حس عجیب دارم می ترسم از چی نمی دونم فقط حس ترس بدی دارم . یه حس عجیب که مثل خوره افتاده به جونم .
می دونم شاگرد خوبی نیستم و به حرفات گوش نمی کنم .
می دونی دوباره نخوردنم شروع شده . آره دیروز هیچی نخوردم امروزم تا الان هیچی نخوردم . من عاشق این سرگیجه هستم . دوست دارم وقتی بلند می شم و جلو چشام سیاهی می ره . تنها ایرادش اینه که وقتی می افتی زمین از زور سرگیجه محکم بخوری زمین و بدنت درد بگیره .
از جرات گفتی از اینکه جرات ادامه رو داشته باشم . تو فکر می کنی دارم ؟ اصلا این ادامه دادن من به درد کسی می خوره ؟ کسی دوس داره که من ادامه بدم ؟
جواب سوالام رو بده . ببخش اگه اذیتت می کنم . و مجبورت می کنم که چرت و پرت های منو بخونی .
منتظر نظرت هستم .
رفت به طرف حمام می ترسید برگشت اما نه نباید بترسه برگشت به طرف حموم من به خودم قول دادم . رسید دستشو گذاشت لبه وان و تیغ رو بر داشت .کشید رو دستش هیچی نشد تا خواست پشیمون شه محکم تر و سریع کشید چشاشو از زور درد باز کزد و دید که خون داره فواره می زنه خیلی ترسید اما کاری بود که شده بود .درد بدی داشت می ترسید اما درد داشت می کشتش .
مگه من همینو نمی خواستم چم شده پس ؟ نمی دونست چه کنه .
تلفن رو برداشت و زنگ زد به دوستش نفهمید چی شده وقتی چشاش رو باز کرد دید همه رو سرش وایسادن چشاشو دو باره بست . نمی خواست بشنوه صداشونو و ببینه اون ترحمی که تو چشاشون بود .
تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که :
تو حتی جرات این کارم نداری .
نمی دونم چی می خوام بنویسم . شایدم این نوشتنم مسخره باشه شاید دارم اشتباه می کنم که می نویسم . اما یه چی تو وجودمه که می گه بنویس .
از چی و برا چیش رو نمی دونم اما می خوام اینجا هر چرندی که به ذهنم می رسه رو بگم . ممکنه خیلی مزخرف باشه مثل خودم اما می خوام بنویسم .
می دونی ؟ یه احساس نفرت همه وجودم رو پر کرده نفرت از همه چی و همه کس . گفتی که با خودم مهربون باشم اما مگه می شه ؟
خسته هستم از اونی که اون بالا نشسته و داره به ریشم می خنده . آخه چرا برا سرگرم کردن خودت ما رو انداختی تو این دنیا ؟
مگه نمی گن خدا مهربونه ؟ مگه نمی گن که خودخواه نیست ؟ اما من می گم هست . خدایا خسته ام ازت .
می خوام تموم شه همه چی اما قدرتش رو ندارم . آره می ترسم آخه آخرش چی می خواد بشه ؟ اونجام یه جاس مثل همین جا .
دارم چرند می نویسم . بهتره برم .
راستی ببخش دیشب نگرانت کردم
فعلا
آره من قول دادم درسته
گفتم که الان کاری نمی کنم . خسته تر از اونم که کاری کنم . مطمئن باش فعلا توان درد کشیدن ندارم .
نه تو استاد خوبی هستی من شاگرد بدیم همونطور که آدم بدی هستم .
این وجود کثیف من به هیچ دردی نمی خوره . نمی دونم چرا اینجام . اینجام که بشم مایه خنده و سرگرمی اون بالایی و فرشته هاش که بشینن اون بالا و به ریش ما بخندن.
سلام می نویسم برا اینکه به حرفت گوش کرده باشم .
می دونی خستم خیلی خیلی زیاد . حالم خوب نیست . نه که خوب نیست خیلی هم بده . خسته ام از همه چی .
بدم می آد از همه مخصوصا از خدا . کسی که ما رو با دروغ و به اجبار آورد تو این کثافت خونش که چیزی برا سرگرم کردن خودش داشته باشه .
می دونی که چه کار کردم . به سرم زده تکرارش کنم . می دونم قول دادم اما ...
اما نه فکر کنم این کارو نکنم . راستش می ترسم از چی ؟ نمی دونم شاید از اینکه دوباره موفق نشم و بعد از رفتار خانوادم می ترسم . دوس ندارم باز مثل اون باره اول وقتی هنو رو تخت بیمارستانی شروع کنن به زدن حرفایی که ما براش هیچی کم نذاشتیم و ... کلی نصیحت . خوب آره حقم دارن برام چیزی کم نذاشتن . اما یه ظلم بزرگ کردن در حقم و اون اینکه به خاطر یه لحظه هوس خودشون منو آوردن تو این دنیا . دلم نمی خواد مهربونی و ترحم رو ببینم تو چشاشون . تو چشای هیچکی نمی خوام ببینم .
شایدم این کارو نمی کنم چون حس میکنم نمی تونم و قدرت این کارو ندارم . هنوز اثرات اون بار قبلی از بین نرفته .
خیلی خستم دیگه نمی تونم چیزی بنویسم .
فعلا بای