
حدود یک سال میشه که هیچی ننوشتم . میشه گفت که یادم رفته نوشتنو .
اما مهربونی همه شما و کامنت کسری عزیز بار دیگر وادارم کرد به نوشتن .
خوشبختانه حال پدرم خیلی خوب است و دکتر خیلی راضی .
همه چی عالی و خوب است و اون مدیا قبلی کاملا از بین رفته .
الان یه کار خیلی خوب دارم . دوره + network تازه تموم شده با نمره ۹۴۰ و نفر دوم شدن و آماده شدن برای دوره mcse و بعد هم lpic .
کلا همه چی عالیه .
راستی همین 2 ساعت پیش گچ بینیم رو باز کردم
یه عمل کوچیک ناز .
آخ آخ داره درد میگیره .
میرم تا نمیدونم کی
فعلا
بعد خیلی وقت اومدم .
نمیدونم منو یادتونه یا نه اما اومدم دلم خیلی گرفته خیلی زیاد .
حال بابا باز بد شده نمیدونم چی میخواد بشه .
تو این مدت همه جور شعار و حرف و همدردی شنیدم .
نمیدونم هیچی نمیدونم فقط میخوام که خوب شه همین
شما بگین این تقاضای زیادیه که یکی بخواد باباش حالش خوب باشه و پیشش باشه ؟
فقط دعا کنین
دعا هرچند دیگه بهش اعتقادی ندارم.
اومدم بنویسم بعد چند وقت .
آره حالم بهتر شده بود . فراموشیم از بین رفته و خوب خوبم .
اما خوب حالا می خوام بنویسم از اینکه انتظار چقدر بده . چقدر می تونه مزخرف تموم شه .
این هفته چندتا اتفاق خوب و بد با هم افتاد . نمیدونم چرا .
دو شنبه یکی که دوسش داشتم و براش اینهمه صبر و ............
سه شنبه یکی رو دیدم که .....................
چهارشنبه به نتایجی رسیدم ........
پنج شنبه هم که ...................
حالتون خوبه ؟
من برگشتم و دارم مینویسم باز .
آره اومدم اما کسی نمیخواد بهم تبریک بگه امروزو ؟؟؟؟؟؟؟؟
میگن امروز یه اتفاق مهم افتاده اما من که هرچی فک کردم اتفاق مهمی ندیدم .
اما اینطوری میگن همه از صبح بهم تبریک گفتن تلفن اس ام اس میل و ....
صبح که پاشدم مامانم اومده بوسیدتم میگه تولدت مبارک عزیزم .
من که چیزی نفهمیدم نمیدونم را همه دارن بهم تبریک میگن . مگه چه اتفاقی افتاده ؟
شماها میدونین ؟؟؟
اما خوب همه که گفتن خودمم میگم :
تولدم مبارک
من بازم ملینام .
یه خبر خوب دارم براتون دختر تاریکی حالش خوب شده . امروز مرخص شد از بیمارستان .![]()
خدا رو شکر حالش خوبه خیلی خوب . فقط کمی فراموشی داره .
البته دکتر گفت ماله بیهوشیه و خوب میشه . ازتون میخوام بازم براش دعا کنین ![]()
میدونم دعاهای شما برش گردونده . پس تنهاش نذارین .
الان آروم خوابیده هر وقت دیدم بهتره میگم بنویسه براتون .
پس بازم براش دعا کنین و تنهاش نذارین .
فعلا خداحافظ
دیشب اتفاق افتاد
داشتم با دوست دختر تاریکی (مدیا) دیگه از این به بعد نمیگیم دختر تاریکی اسمش مدیاست
گفت دکترا قطع امید کردن گفتن اگه تا فردا بهوش نیاد دیگه بهوش نمیاد
که یهو گفت تلفن داره زنگ میزنه صبر کن جواب بدم بعد مثل دیونه ها نمیدونست داره چیکار میکنه
فقط گفت زنگ زدن از بیمارستان گفتن که بهوش اومده
راستش هنوز موقع رفتنش نبود اون هنوز خیلی جا واسه زندگی کردن داره
تازه عاشق شده و باید عاشقی کنه هنوز موقع رفتنش نبود
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
تولدي ديگر
راستی یادم رفت من مصطفی هستم شایدم نیستم خودمم نمیدونم![]()
سلام نمیدونم چی باید بنویسم خیلی شوکه شدم، من ملینا هستم از دوستای دانشگاهی دخترتاریکی(*)، دیشب خواهرش باهام تماس گرفت، گفت: دیروز صبح * داشته از خونه میرفت دانشگاه که تو راه یه دفعه گی حالش بد میشه و وبا یک ماشین تصادف میکنه.
اصلا دیشب نیمدونم چطور لباس پوشیدم رفتم بیمارستان،ازدلشوره داشتم میمردم زنگ زدم یه آژانس گفت تا 30دقیقه دیگه ماشین نداریم. گفتم بی خیال از خونه زدم بیرون ساعت 10ونیم شب. دربه در دنبال تاکسی بلاخره یکی واستاد و من سوار شدم.
دم دربیمارستان که پیاده شدم دیدم داداش * سرش رو گذاشته رو دیوار داره گریه می کنه، واااای اون لحظه هزار بار مردم و زنده شدم، گفتم کجاس... کدوم بخشه...؟
داشت گریه می کرد، گفت: طبقه دوم انتهای راهرو بخش مراقبت های ویژه (CCU)، سریع دویدم برم داخل بیمارستان که یه هو نگهبان جلوم رو گرفت، گفت:کجا با کی کار دارین؟ گفتم:خانم *.... تو سی سی یو بستری شده... گفت: شما؟ گفتم دوستشم...گفت: نمیشه برین ملاقات سی سی یو فقط 2تا 3بعدظهر... به سلامت..
دست و پام شل شد، از پله ها اومدم پایین رو کردم به داداش * گفتم حالش چطوره؟ گفت: بد... خیلی بد... سرش آسیب دیده و یه تیکه از جمجمه اش شکسته...معلوم نسیت تا کی زنده باشه....
اینارو که داشتم میشنیدم اشک تو چشمام حلقه بست.... یاد خاطرات پاییز سال پیش افتادم... اول مهر... چقدر روز اول سر کلاس خندیدم از دست *... تا اومد از رو صندلی بلند بشه مانتوش گیر کرد به لبه میز... جر جر شد......
همین جور تا خونه یاد خاطرات سال پیش بودم..... چه خاطره هایی....
حالا فردا قراره برم ملاقاتش.... اما اصلا دل و دماغ ندارم... نمیخوام تو این وضعیت ببینمش.....
ببخشین اگه ناراحتتون کردم.... * دوست شمام هست... حتما دعاش می کنین...اگه دوباره سرپا بشه یعنی خدا یه زندگی جدید بهش داده.. براش دعا کنین.... ممنون و خداحافظ
نمیدونم چرا و چی میخوام بگم و بنویسم .
برا خودم سخته نوشتن این حرفا اما چیزایی هست که باید بگم . میدونم کار سختیه اما فک میکنم بتونم انجامش بدم یه روزی یکی می گفت که تو آدم کارای سختی . آره حالام میخوام ببینم هستم یا نه . دارم بزرگ میشم و اما متاسفانه این بزرگ شدن من همیشه همراه با مشکلات و سختیها بوده حالام دارم با یکی دیگه از این سختی ها کنار میام .
یه روزی حالم خیلی بد بود خیلی خیلی بد . یه دوستی بهم گفت بیام اینجا و بنویسم آخه من حرفام رو هیچوقت نمیگفتم . و این داشت داغونم میکرد . ازم خواست بیام اینجا و حرفام رو با شماها بزنم با کسایی که به هر حال غریبن . آره خیلی بهم کمک شد . کلی دوست خوب پیدا کردم . کلی چیز یاد گرفتم کلی آروم شدم .
از اون به بعد همیشه میومدم و حرفام رو اینجا میزدم . همیشه وقتی پر پر بودم میومدم و مینوشتم هرچند چرت بودن حرفام و هیچی نداشتن اما خودمو خالی و آروم میکرن .
شما همه دوستای خوبی بودین کلی کمکم کردین که حالم خوب شه کلی چیزا یادم دادین یادتونه چه مشکلاتی رو با هم حل کردیم ؟؟ چه قدر از هم دلخور شدیم و سعی کردیم از دل هم درباریم ؟ از تک تکتون کلی خاطره دارم .
آره یاد اون روزا بخیر خوبه که آدم گاهی یاد قبل بیوفته یاد خیلی چیزا .
خوب حالا من بنا به دلایلی میخوام دیگه خدافظی کنم با این دنیا مجازی . شاید چیزی که میخواستم رو اینجا پیدا نکردم یا ... به هر حال با اینکه برام خیلی سخته اما این آخرین پستیه که مینویسم .
دیگه خیلی کم آن میشم دیگم اینجا نمیام اما دیلیتش هم نمیکنم گاهی میام و میخونم حرفاتونو و یاد خیلی چیزا میوفتم گفتم که یادآوری خیلی خوبه .
نمیدونم شاید برا کسی مهم نباشه این رفتن من شاید خیلیها از شرم خلاص شن اما من دلم برا همتون تنگ میشه . برا تک تکتون . دوستتون دارم و همتون رو به درخشندگی ستاره ها به گرمی خورشید و به آرامش ماه میسپارم .